تبليغاتX
گفتگو
عکس-ورزش-سرگرمی-غیره
 
www.tarantella.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:5  
 
tarantella.blogfa.com
|+| نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 23:4  
 
یه مدتی اینجا در خدمتتون بودم. تو این مدت کلی تجربه بدست آوردم.

الان احساس می کنم که باید یه تحولی ایجاد بشه. راستش کم کم کند شده بودم و برای ادامه دادن به انگیزه احتیاج داشتم.

این شد که تصمیم گرفتم با یکی از دوستان که حتما" همتون میشناسیدش یه وبلاگ جدید تاسیس کنیم و از این به بعد با هم بنویسیم. شما هم میتونید به آدرس جدید مراجعه کنید. خوشحال میشم بازم ببینمتون.

http://tarantella.blogfa.com

 

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 13:23  
 

سلام به همه دوستای گلم.

امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید و عید حسابی بهتون خوش بگذره.

همه دیگه کم و بیش تاریخچه نوروز رو می دونن اما من میخام امروز یه هشداری بهتون بدم.
یه تقویم بردارید و صفحه به صفحه نگاه کنید. نه بی خیال شید نمیخاد همه رو ببینید. در 365 روز سال تنها دو مناسبت ملی در تقویم ما ثبت شده. روز ملی شدن صنعت نفت و عید نوروز. اولی که به راحتی ندیده گرفته میشه. دومی هم اگه پا پس بذاریم سمبل کردن رفته. حقیقتا" اشکم در میاد وقتی می بینم ملتی با این سابقه تاریخی جشن ها و ماتم هاش رو با مناسبت های عربی تنظیم کرده.
وای بر ما اگه این تقویم
, روزنوشت زندگی ماست. ما کجای کاریم. آیا وحشتناکتر از این میشه که روزی داشته باشیم به نام بزرگداشت علامه مجلسی(30 مرداد), کسی که به غیر از مزخرف گویی کار دیگه ای در عمرش نکرد, در حالی که روز درگذشت یا تولد کورش بزرگ در هیچ تقویمی ثبت نشده.
ما در میان چه قومی زندگی می کنیم ؟!!
نوروز باید حفظ بشه. به هر قیمتی. امروز اول فروردین ماه سال 1385 (که متاسفانه شمارنده سال هم عربیه) همه به وضوح دیدن که چه بلایی بر سر عید ما آوورده شد. حاشا نکنیم
, همگی دیدیم که به بهونه اربعین چه جوی در کشور حاکم شد. برنامه های صدا و سیما کاملا" نشون داد که یک حکومت ایدئولوژیک از هر بهونه ای برای شستشوی مغزی مردم استفاده می کنه.

دیشب یکی از آشنا ها حرف قشنگی زد:" مردم هر کاری میکنن تا از ماتم دور باشن. حتی شب سوم و هفتم تازه درگذشتگان رو با هم می گیرن تا زودتر جمع و جورش کنن. اون وقت امسال ما برای مراسم چهلم کسی که 1300 سال پیش توی یه کشور دیگه مرده بزرگترین جشن خودمونو خراب کردیم."
البته این یک تحمیل بود و هشدار برای اینکه افکارمونو بازبینی کنیم.
                              نوروز

روز اول عید نمیخام بیشتر از این فکر خودم و شما رو مشغول کنم ولی بد نیست یه نگاهی به چندتا موضوع بندازیم:
1- هیئت دولت تصویب کرد که از این به بعد ساعت تابستانی نداشته باشیم. یا بهتر بگم مصوبه بیست سال پیش رو از دور خارج کرد. این هم یه نشونه دیگه از تحجر. آقایون به این نتیجه رسیدن که مردم تمام دنیا خر تشریف دارن که ساعتشونو عقب و جلو می کنن. چی کار کنیم دیگه دولت عدالت پرور و مهرورز بهتر از این نمیشه.

2- یکی از مسخره ترین کارهای دنیا اینه که دو گروه با هم دعوا کنن و بگن دین ما از دین شما بهتره. مثل اینکه جلد دوم قرآن به بازار اومده و طرفدان جلد اول چندان ازش خوششون نمیاد.
لینک زیر رو ببینید:
http://www.bidary.com/article.aspx?id=61

3-لینک بعدی هم از همون سایته. این بابا که بهش لقب استاد هم دادن مدعی شده که اعراب در ایران و مصر اصلا" کتاب سوزی نکردن.
حتما" فردا هم یکی مدعی میشه کتاب فصیح شنل قرمزی رو شخص ابوذر غفاری تالیف کرده. کتابخانه جندی شاپور هم کتاباشو توی حراجی فروخته که الآن یک جلدش هم به دست ما نرسیده.
http://www.bidary.com/article.aspx?id=42

|+| نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه یکم فروردین 1385 و ساعت 17:25  
 
اولی: کجا داریم می ریم؟
دومی: یه جای دور!
ــ کجا؟
ــ یه جای خوب.
ــ آخه کجا؟
ــ یه جایی که نه دردی باشه, نه رنجی, نه تاریکی اذیتت کنه, نه دست زورگوها بهت برسه.

در مقصد:
اولی: اینجا که خیلی تاریکه؟!
دومی: اگه روشن بود جایی رو میدیدی؟
ــ نه.
ــ پس حرف نزن.
ــ اینجا باید خیلی هم سرد باشه.
ــ مگه سرما رو حس می کنی؟
ــ نه.
ــ پس حرف نزن.
ــ این کرمها دارن بدنم رو سوراخ سوراخ میکنن.
ــ مگه دردی حس میکنی؟
ــ نه.
ــ پس حرف نزن.
ــ راستی اسم اینجا چیه؟
ــ قبرستون!
ــ راست میگی؟ یعنی ما مردیم؟
ــ آره!
ــ پس چرا داریم با هم حرف می زنیم؟ مرده ها که حرف نمی زنن.
ــ پس حرف نزن.
                       نوشته شده توسط خودم در مهر ماه ۸۴ 

با خودم گفتم که احتمالا" خیلی ها این داستانو نخوندن بعدشم تو این دوران بی موضوعی بدک نیست تکرار بشه.
هادی جون حالا من موضوع ندارم چرا اینقدر قسم میدی. 

|+| نوشته شده توسط کیوان در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 23:29  
می گویند خجالت خوب چیزی است 

دیروز ساعت 4 بعد از ظهر مقابل یک دکه روزنامه فروشی یک پسر مشغول خواندن تیتر روزنامه ها و مجله ها بود.
در همان دیروز
, در همان ساعت 4 بعد از ظهر, در مقابل همان دکه روزنامه فروشی یک دختر, یکی از همان مجلات را خرید.
در همان لحظه همان پسر به همان دختر نگاه کرد. از همان نگاه های شیطنت آمیز.

دختر خجالت کشید.
دختر پول مجله را به فروشنده پرداخت
, ولی همان جا ایستاد.
پسر همان طور نگاه می کرد.
پسر گفت: ببخشید دختر خانم
, چهره شما برای من آشناست, شما را جایی ندیده ام؟
من فهمیدم که این هم از همان دروغ هاست.
دختر با خجالت گفت: نمی دانم
, شاید.
بعد
, چند دقیقه با هم حرف زدند, از همان حرف های همیشگی.
در نهایت پسر گفت: من از شما خوشم می آید
, می توانیم باز هم همدیگر را ببینیم؟
دختر خجالت کشید.
دختر با خجالت گفت: خوشحال می شوم.
پسر از فروشنده همان دکه یک خودکار گرفت و به دختر داد.
دختر پشت جلد همان مجله ای که خریده بود
, شماره را یادداشت کرد.
پسر خداحافظی کرد و رفت. دختر هم از همان طرف رفت
, ولی با فاصله. بعد از برداشتن چند قدم, کنار خیابان ایستاد.
یک پراید سفید جلوی پای او ترمز زد. راننده از همان آدم هایی بود که من و شما با آنها فرق داریم.
دختر خجالت کشید.
راننده شیشه را پایین داد. دختر مکث کرد.
دختر خم شد و با راننده حرف زد
, در حالی که خجالت می کشید.
بعد سوار شد و با هم دور شدند.
من احساس می کنم که دختر همچنان دارد خجالت می کشد.
بیچاره دختر شاید فردا هم خجالت بکشد. یا شاید هر روز خجالت می کشد.
حتی ممکن است روزی دو بار خجالت بکشد
, مثل همان دیروز. ممکن است صبح تا شب در حال خجالت کشیدن باشد.
چرا دختر خجالت می کشید ؟!

توضیح:

۱-منظورم حمله به دختر ها نبود.
۲- ببخشید دیر به دیر میام.
۳- خدمت دوستانی که کنجکاو هستن بگم که رم یکشنبه بعد از ۱۱ پیروزی پیاپی با اینتر مساوی کرد.

|+| نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 13:30  
 

1- وبلاگم خیلی بی حال شده.
2- در طول یک ماه گذشته تقریبا" فقط چهار بار آپ کردم یعنی هفته ای یک بار.
3- دوستان هم که دیگه زیاد سر نمی زنن. مخصوصا" این دختره "آشفته" که خیلی بهم انرژی می داد.
4- رم یکشنبه دربی رو برد و کلی حال کردم. میخاستم یه پست ویژه برای یازدهمین برد پیاپی بذارم ولی به دلیل بی دلیلی نشد.
5- چه پست بی خودی. اه اه

6- با یه داستان بر می گردم.

|+| نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 22:51  
 
پریروز توی حرم امام هادی و امام حسن عسگری بمب گذاری کردن. هفت روز عزای عمومی اعلام شد, به دلیل هتک حرمت امامانی که هزار ساله مرده. آدمایی که همین الآن مردن حرمتی نداشتن.

و بعد از اون تا حالا که من اینجا می نویسم ۱۳۰ سنی کشته شدن.

تا کی باید جنگ سنی و شیعه خون بریزه , معلوم نیست.

بازم حوصله نوشتن ندارم. این جور پیشامد ها باعث میشه که اجبارا" هم که شده بنویسم.
|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 23:9  
 

برگ اول

خمینی کی امام شد, نقل قول های بسیاری وجود دارد, برخی علما معتقدند که امام همان امام موعود(عج) بود که به اذن خدا ظهور کرد و نور را منفجر کرد ولی عزراییل در محاسباتش اشتباه نموده, زودتر از موعد به سراغش آمد و اهل دنیا را یتیم کرد.
در بحارالانوار و چرت الاخبار و چه و چه آمده است که یکی از نشانه های امامت این است که امام ختنه شده از مادر زاده می شود و طبق متن صریح چاخان التواریخ نوشته "کلب بن کعب صدیق" شخص آیت الله عظمی اراکی
,(آخرین بازمانده دوره دوم زمین شناسی) که تا ده - پانزده سال پیش در قید حیات بودند, امام را حین تولد و لخت مادرزاد دیده اند که چنین آیاتی با خود به همراه داشته. گویا بعدها برای اطمینان بیشتر باز هم بررسی نموده اند. همچنین امام باید از ته چاه ظهور کند که این نیز به وضوح در زندگی امام خمینی دیده شده. لذا امامت خمینی کبیر بی شبهه است.

برگ دوم

طبق روایات معتبر اهل تشیع و همچنین کتاب عظیم و بلند مقام هلیه المتقین نوشته علامه عظیم الشان "مجلسی" که قرن ها منبع کشف احادیث بوده و چشمه جوشان احکام فقهی می باشد(همچنین کتاب مذکور به play boy اسلامی شهره است) پیش از ظهور امام زمان(عج) موجودی عجیب الخلقه و یک چشم به نام دجال از قوم "یهود" در ""اصفهان"" ظهور می کند. طبق احادیث چشم این موجود روی پیشانی او واقع است و سوار بر خری است که چند فرسخ طول و چند فرسخ قامت آن است. همچنین بر روی پیشانی او به خطی که حتی بی سوادان نیز قادر به خواندن آن هستند, نوشته شده: "الکافر".
طبق همان روایات دجال پس از ظهور ادعا می کند که امام زمان است و مردم فوج فوج به او می گرایند. (عجیبا" غریبا)

پیوست1-نتیجه گیری اخلاقی از این دو برگ تاریخی به عهده خواننده است.

پیوست2- از دوست خوبم مرحوم صادق هدایت برای راهنمایی هایشان بسیار ممنونم.

پیوست3- مرضیه جان مواظب خودت باش. این دجال بد موجودی است.

|+| نوشته شده توسط کیوان در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 21:51  
 
خبر داری ، ای شيخ دانا ! که من ...... خداناشاسم ، خدا نا شناس

نه سر بسته گويم درين ره سخن ...... نه از چوب تکفير دارم هراس !

زدم چون قدم از عدم در وجود ...... خدايت برم اعتباری نداشت

خدای تو ننگين و آلوده بود ...... پرستيد نش افتخاری نداشت

خدائی بد ينسان اسير نياز ...... که بر طاعت چون توئی بسته چشم

خدائی که بهر دو رکعت نماز ...... گرايد به رحم و گرايد به خشم

خدائی که جز در زبان عرب ...... به ديگر زبانی نفهمد کلام

خدائی که ناگه شود در غضب ...... بسوزد ز کين خرمن خاص و عام

خدائی چنان خودسر و بلهوس ...... که قهرش کند بيگناهان تباه

به پاداش خشنودی يک مگس ...... ز دوزخ رهاند تنی پر گناه

خدائی که با شهپر جبرئيل ...... کند شهری آباد را زير و رو

خدائی که در کام دريای نيل ...... برد لشکر بی کرانی فرو

خدائی که بی مزد مدح و ثنا ...... نگردد به کار کسی چاره ساز

خدا نيست بيچاره ، ورنه چرا ...... به مدح و ثنای تو دارد نياز ؟

خدای تو گه رام و گه سرکش است ...... چو ديوی که اش بايد افسون کنند

دل او به (( دلال بازی )) خوش است ...... و گرنه (( شفاعتگران )) چون کنند ؟

خدای تو با وصف غلمان و حور ...... دل بندگان را بدست آورد

به مکر و فريب و به تهديد و زور ...... به زير نگين هرچه هست آورد

خدای تو مانند خان مغول ...... بتهديد چون برکشد تيغ حکم

ز تهديد آن کارفرمای کل ...... (( بمانند کروبيان صم و بکم ))

چو دريای قهرش در آيد به موج ...... نداند گنه کاره از بی گناه

به دوزخ درون افکند فوج فوج ...... مسلمان و کافر ، سپيد و سياه

خدای تو اندر حصار ريا ...... نهان گشته ، کز کس نبيند گزند

کسی دم زند گر به چون و چرا ...... به تکفير گردد چماقش بلند

خدای تو با خيل کروبيان ...... به عرش اندرون بزمکی ساخته

چو شاهی که از کار خلق جهان ...... به کار حرمخانه پرداخته

نهان گشته در خلوتی تو به تو ...... به درگاه او جز تو را راه نيست

توئی محرم او که از کار او ...... کسی در جهان جز تو آگاه نيست !

تو زاهد بدينسان خدائی ، بناز ...... که مخلوق طبع کج انديش تست

اسير نياز است و پابست آز ...... خدائی چنين لايق ريش تست !

نه پنهان ، نه سر بسته گويم سخن ...... خدا نيست اين جانور ، اژدهاست !

مرنج از من ای شيخ دانا که من ...... خدا ناشناسم اگر اين خداست !

سعیدی سیرجانی

اسم شاعر جا مونده بود ببخشید. 

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 20:49  
بیچاره یزید 

عاشورایی دیگر در راه است. وقت آن رسیده که برای سالار شهیدان اشک بریزیم و بر سر و سینه بزنیم. برای سرور آزادگان.
به راستی آزادگی مقام والایی است که نمی توان به آسانی بدست آورد. اما ما از حسین چه می دانیم. چقدر یزید را می شناسیم. چرا گریه می کنیم. بزرگداشت انسان های آزاده نیکوست
, ولی انسان آزاده چه تعریفی دارد.
می دانم بسیاری از شما که این نوشته را می خوانید
, تعصب شدیدی نسبت به امام حسین دارید. اما می خواهم شما را به همان حسین قسمتان بدهم که به سخنان من گوش کنید و در مورد آن فکر کنید.
آنچه که از واقعه عاشورا نقل شده متشکل از دو بخش است. قسمتی که به کل خرافات محض است و برای عاقلان به راحتی قابل تشخیص. قسمت دیگر بویی از حقیقت برده اند. یا واقعیتند ویا امکان وقوع چنان مسائلی وجود داشته. می دانیم به جز انگشت شماری انسان بی دفاع مانند علی اصغر نوزاد بقیه کشته شدگان توان دفاع از خود را داشته اند. و البته در جنگ چنین ماتفاقاتی غیر قابل پیشگیری است.
پس از جنگ هم باقی ماندگان کاروان حسین را به شکل اسیر به مدینه بردند. اما این اسارت چگونه اسارتی بود. چقدر طول کشید. چه بر سر اسرا آمد.همه اینها در تاریخ مشهود است.
حال فرض کنید جای حسین و یزید در این جنگ عوض می شد. حسین با یزید چه می کرد. با خانواده او چه می کرد. آیا خانواده او را به بردگی نمی برد. آیا با آنها همان کاری را نمی کرد که اعراب با ایرانی ها کردند.
برای توضیح عرض می کنم
, حاج شیخ عباس قمی به نقل از حسین بن علی(امام سوم) در "سفینه البحار و مدینه الاحکام و الآثار" چنین می نویسد:

"ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما بدتر است. ایرانی ها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد, زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت."

شاید قول جعلی باشد, اما چه تفاوت دارد. می دانیم که امامان ما کنیزان و غلامان ایرانی داشته اند. در دینی که مروج فرهنگ برده داری است این اصلا" عجیب نیست. حتی امام چهارم فرزند کنیزی ایرانی بوده که بنا به قولی(نا معتبر) دختر یزدگرد سوم بوده.(کنیز در اسلام برای مرد حلال است)
حال فکر می کنید حسین در برابر خانواده یزید مرامی به غیر از این پیش می گرفت؟
ولی یزید چنین نکرد. آیا برای یک انسان خونخوار ناممکن بود که تمام تبار حسین را در همان کربلا قتل عام کند. مگر علی اصغر و قاسم کشته نشدند. دیگران را هم همانگونه توجیه می کرد. ولی این کار را نکرد.
آیا او نمی توانست مانع سخنرانی های پر شور زینب شود ویا زین العابدین را به جرم و بهانه ای بر دار کند ؟
"قصه می گوید
, می توانست اگر می خواست."
اما او خلیفه مسلمین بود و در جامعه عرب وجهه ای داشت که حسین نداشت.اگر به چهره سپاه او نگاه کنیم همگی از بزرگان دین در زمان خود بودند. نام تک تک آنها در تاریخ عرب و اسلام نامی تاثیر گذار بود. ابن سعد فرزند سعد بن ابی وقاص _ کسی که پیامبر خطاب به او گفت:مادرم به فدایت سعد و فاتح ایران_ بود. شمر ضمن اینکه یکی از مشایخ بزرگ و پر طرفدار بود با حسین خویشاوندی داشت و به نوعی دایی حضرت ابوالفضل بود که چه تهمت های ناروا که بر او نرفته است.. و دیگران هرکدام برای خود عظمتی داشتند که هیچ کدام از یاران حسین را نمی توان با آنها قیاس کرد.
از طرفی فرض کنید که حسین پیروز می شد. فکر می کنید چه اتفاقی می افتاد ؟ مگر پدرش_ با آن عظمت_ زمانی که در راس حکومت بود چه کرد که از پسر چه انتظاری داشته باشیم.

زمانی که علی پا در رکاب خلافت نهاد اعراب از کشور گشایی و قدرت به زیر آمدند و گرفتار یک سلسله از جنگ های داخلی و تخریبی شدند. بزرگان دین که تا آن روز با هم توافق داشتند دچار اختلاف شدند و بسیاری از پایه های اسلام گرفتار آتش انتقام او شدند. نمونه واضح آن طلحه و زبیر بودند.

نه حسین برای ایرانیان دلسوزی می کرد و نه یزید ما را به حساب انسانها می آورد. ولی در قلم تاریخ نگارن یا بهتر بگویم تاریخ سازان شیعه ظلمی که بر یزید رفته بی مانند است.

به خاطر عکس ها منو ببخشید.

 

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 و ساعت 15:46  
 

طبق معمول بعد از هر داستانی که اینجا میذارم باید یه سری توضیح هم براش بنویسم. البته این اصلا" چیزی نیست که من به دنبالشم. حقیقت اینه که من توی داستانهام معمولا" از عنصر غافل گیر کردن مخاطب استفاده می کنم ولی هرگز هدفم این نیست که آخر داستانم مبهم باشه یا ایهام داشته باشه و خواننده بتونه چند برداشت مختلف از اون بکنه. ولی هر دفعه این اتفاق می افته و به قول مولوی هر کسی از ظن خود یار من میشه. به این موضوع کلی فکر کردم و دست آخر به این نتیجه رسیدم که مشکل اصلی از نوشته های من نیست. ایراد از اونجاس که مردم به قدری نوشته های پر پیچ و خم خوندن که باور نمی کنن میشه داستانی رو بدون هیچ رمزگشایی فهمید. ماها بعضی وقتا مجبوریم برای پی بردن به هدف نویسنده حجم زیادی از افکار عجیب و غریب رو پردازش کنیم و حتی جلوی کتاب سر و ته بشیم تا بتونیم ماجرا رو از دید دیگه ای بررسی کنیم. خوب طبیعیه که با صراحت بیان بی گانه باشیم.
نظر هارو که مرور می کردم دیدم که اکثرا" درک مناسبی از داستان نداشتن. مثلا" از یه شیر پیر با تجربه ای مثل لافکادیو بعیده که چنین اشتباهی مرتکب بشه. وقتی دیدم نوشته "داستانت تکراریه" فهمیدم که به قصه قبلیم "من آشفته ترم" اشاره میکنه. اصولا" "آینه" در نوشته های من جایگاه بخصوصی داره. کار آینه هم تعریف شدس. ولی وجودش در متن هر داستان نتیجه متفاوتی داره. اگر دوست خوبم دقت کرده بود در "من آشفته ترم" آینه در محیط داستان حضور داشت ولی داستان اخیر تاکید میکنه که آینه حضور نداره یا معمولا حضور نداره. حقیقت اینه که برداشت اول بهترین برداشت ممکن بوده. تنها قسمتی که راوی به خودش اشاره می کنه همون قسمت آخره و در بقیه جاها مخاطب کس دیگه ایه. پس نمیخاستم از زبون یک دختر بنویسم.
برای حمید هم نوشتم که هیچکدوم از اینها که گفتم تجربه نبوده بلکه ذهنیات خودم رو روی کاغذ آووردم. فکر می کنم بهترین کامنت رو از طرف هومن داشتم که نوشته بود "دارم میخندم". البته هومن خودش متخصص نوشتن متن های پیچ در پیچه (که من خیلی هم دوسشون دارم) و برای من عجیب بود که از همه ساده تر به داستان نگاه کرده.
راجع به کامنت "گل کوچیک آبی" هم بگم که قهرمانان نوشته های من معمولا" قسمتی از شخصیت خود من رو شامل میشن به اضافه قسمتی که خودم براشون می سازم. من تا حدودی نسبت به انسان ها بدبین هستم و حتی خودم رو به کل از بقیه جدا نمی دونم اما هیچ وقت در قدم اول به خودم حمله نمی کنم. شاید خودم رو از همه سخت تر محکوم کنم اما هیچ وقت بار محکومیت رو به تنهایی بر دوش نمی کشم. از آبجی شاپری و
snow (دوستای جدیدم) هم ممنونم. همینطور از "من" که ما رو هم مثل خودش افسرده کرده و نمی دونم توی سرش چی میگذره.

|+| نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 13:49  
بالا