تبليغاتX
گفتگو
عکس-ورزش-سرگرمی-غیره
من آشفته ترم(قسمت سوم) 

خسته شدم از بس که درس خوندم. الآن تقریبا ده دقیقه میشه که کتاب جلوم بازه و دارم صفحاتشو نگاه میکنم. پدرم در حال چایی خوردن هم دست از سر کنترل تلوزیون بر نمی داره. به نظر امروز خیلی خسته شده. این هفته شیفت صبحه. میگه بعداز بیست و پنج سال دیگه از دست سر و صدای بچه ها کلافه شده و اعصاب براش نمونده. آره بیست و پنج ساله که تقریبا هر روز میره مدرسه و به بچه هایی که تازه از بغل مادرشون پایین اومدن درس میده.
نمیدونم که در این مورد خودش چه حسی داره ولی من هیچ وقت دوست ندارم که یک روزی مجبور بشم جای پدرم بایستم.مثل مترونوم هر روزم یک نوسان کامل باشه و روز بعد در اول مسیر قرار بگیرم در حالی که عقربه ها گذشت زمانو یادآوری میکنن. دوست ندارم مثل اون مجبور باشم در کل عمرم تکرار کنم که پادشاه ستمگر بابل نمرود بود
, حضرت موسی در مصر بدنیا اومد, حاصل جمع کسر 3/4 با 2/4 میشه5/4. نه اینکه کار بدی باشه و نه حتی اینکه بی فایده باشه. هیچ کدوم از اینا نیست. نمی خوام جای اون باشم چون دارم می بینم که... . خیلی سخته آدم اسم پدرشو از آمار جمعیت کره زمین کم کنه.
مادرم از مدرسه اومد. به نظر خیلی خسته میاد. میگه بعد از 15 سال دیگه از دست سر و صدای بچه ها کلافه شده و اعصاب براش نمونده... .
نمی دونم اگه همینجوری پیش برم چند نفر باقی می مونن. اصلا کسی باقی می مونه؟ خودم چی؟ دیگه وقتشه. باید تمومش کنم. باید تکلیفمو با خودم و دنیا یکسره کنم. ولی چه جوری؟
ادامه دارد...

نوشته شده توسط خودم در آبان ۸۴

چون داستان من به روز نوشته میشه دوست ندارم هر دفعه طوری تمومش کنم که دفعه بعد مجبور باشم مسیر مشخصی رو ادامه بدم, ولی خواهش میکنم اگه روند داستان حوصله شما رو سر برده بهم بگید.

|+| نوشته شده توسط کیوان در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 15:8  
من آشفته ترم(قسمت دوم) 

تو خونه تنهام. همه رفتن بیرون. میرم سر یخچال یه دونه خرمالو با یه دونه انار بر می دارم می ذارم توی بشقاب, بعد میام میشینم پای تلوزیون. میزنم کانال سه. آخه فوتبال داره. هنوز بازی شروع نشده و دوربین داره تماشاچیا رو نشون میده. تعدادشون نسبتا خوبه. تیم ملی ایران همراه با تیم حریف وارد زمین میشن. گزارشگر میگه به امید موفقیت تیم ملی جمهوری اسلامی. مثل اینکه از تیم ملی هم به امثال من سهمی نمیدن, آخ, آب انار پاشید روی لباسم.
بلند میگم آقا پولش چقدر میشه. فروشنده میگه پونصد تومن. یه پونصدی توی جیب پیراهنم هست
, همونو بهش میدم. خیلی جالبه توی ورزشگاه از آش رشته گرفته تا آب انار میفروشن. حالا با این لباس رنگی چیکار کنم. بازی شروع شده. تا به حال بچه ها چند تا حمله دست و پا شکسته بیشتر نداشتن. یکی از تماشاچی ها که کنار من نشسته از اول بازی روی اعصاب من راه رفته. دائم داره به یکی از بازیکنان ملی پوش توهین میکنه. وقتی فحش ناجوری از دهنش بیرون میاد دوست دارم یه کشیده بزنم توی صورتش تا حالش جا بیاد. اما اگه این کارو بکنم اون وقت من از اون بدترم, پس این کارو نمی کنم.
تیم حریف توپ رو به دست آوورد و با یه حمله سریع رفتن جلوی دروازه. متاسفانه دروازه بان اشتباه کرد و گل خوردیم
, شاید هم اشتباه از دفاع بود.
این پسره که نشسته کنار من دیگه حالمو بهم زده. بهش میگم بابا دروازه بان اشتباه کرده
, چه ربطی داره به اون بیچاره. جواب میده که این طرف فلان جا کارخونه داره و ماشین بنز داره و ...
ولش کن بابا این از همون آدماییه که اگه بهش بگی خدایی رو که قبول داری اثبات کن
, میگه ببین من دارم حرف میزنم, راه میرم!!!
پا میشم چند متر خودمو جا به جا میکنم و اون ور تر میشینم. راستی من اولین باریه که ورزشگاه میام
, یادم رفته بود جو بگیرتم.
به جز کسایی که در طول مسابقه غیر از فحش دادن کاری ندارن
, چند نفر هم هستن که گه گاه بازی رو تجزیه و تحلیل میکنن. هر چند بعضی حرفشون خیلی مسخره به نظر میاد. یکی شون میگه الآن و توی این موقعیت باید مدافعای سرزن ما بیان توی خط حمله و باسیستم ۵ـ۴ـ۱ بازی کنیم (یعنی با یه دفاع). به هر حال احتمالا این افراد یه ذره دارن فکر میکنن که راجع به سیستم تیم نظر میدن. از این پنجاه هزار نفر شاید پونصد تاشون این جوری باشن ولی همین پونصد نفر بیرون از استادیوم چه شکلی میشن؟
هر طوری که در نظر بگیری حداقل همون ۴۹۵۰۰ نفر که اینجا از فکر استفاده نمی کنن بیرون از اینجا هم همینطوری هستن. جمعیت کره زمین تا به حال شده پنج میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و پنجاه هزار و چهارصد و نود و شش نفر.
چیزی توجه منو به خودش جلب کرده. یه نفر پشت سر من نشسته که تقریبا هیچ حرفی نمی زنه فقط هر چند دقیقه آهی از سر افسوس برای گل نشدن توپها میکشه. وقتی داشتم جا به جا می شدم یک لحظه براندازش کرده بودم. شلوار جین با یک پیراهن مردونه آبی روشن پوشیده بود. روم نشد که تو صورتش نگاه کنم. تمام مدتی که اینجا نشسته بودم دوست داشتم به بهونه ای برگردم عقب و نگاهش کنم
, اما نشد. حس می کردم که اون هم مواظب من هست.
سوت پایان به صدا در اومد. همه حالشون گرفته شد و من هم.
بعد در یک لحظه به یاد اون فردی که روی ردیف عقب نشسته بود افتادم
, به سرعت برگشتم ولی نبود.
از ورزشگاه خارج شدم و سوار مینی بوس شدم. توی مینی بوس...
بهتره به چیز دیگه ای فکر کنم
, این جماعت قبلا یک بار در آمار گیری من شرکت کردن.
رسیدم به خونه. هیچکی نبود. تلوزیون روشن مونده بود و روی میز توی یه بشقاب یک خرمالو و پوست یک انار دیده می شد.
ادامه دارد...
نوشته شده توسط خودم در آبانماه ۸۴

 خوشحال میشم نظرتونو بدونم. ولی تند روی نکنین ادامه داره.

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 و ساعت 13:48  
من آشفته ترم (قسمت اول) 

روی تختم نشستم و دارم فکر میکنم, کم کم چشمامو می بندم و خودمو توی یه خیابون خلوت تجسم می کنم. آدمای زیادی اونجا نیستن و گه گاه یه ماشین از جلوت عبور میکنه. همینجوری که پیش میرم یکی رو می بینم که نشسته روی پله یه مغازه. کرکره مغازه پایینه. پس صاحب مغازه نیست, کم کم دارم بهش نزدیک میشم. آره, قیافش خیلی تابلوس. از این معتادای درب و داغونه که افتاده گوشه خیابون, قیافه سیاه و کدرش حال آدمو بد میکنه. اصلا انگار تو این دنیا نیست. داره به چی فکر میکنه؟ اصلا می تونه فکر کنه؟ نه اصلا اون نمی تونه فکر کنه! اون مرد فکر نمی کنه پس نیست. باید اسمشو از بین شش میلیارد انسان روی زمین حذف کنن...
من همینجوری دارم طول خیابونو طی می کنم
, خیابون درازیه.
حالا رسیدم به یه چهار راه. یه زن که چادر سیاه و مندرسی روی سرش کشیده نشسته یه گوشه خیابون. یه پسربچه سه
,چهار ساله کنارش خوابیده و جلوشون یه کاسه هست که چند تا سکه ۲۵ تومنی و ۱۰ تومنی توشه. همینجور عین مجسمه اونجا نشسته. احتمالا صبح خیلی زود اومده شب هم دیر وقت میره, دوباره فردا صبح میاد, کار دیگه ای نمی کنه, پس احتیاجی به فکر کردن نداره, آره اینم فکر نمی کنه پس نیست, اما اون بچه چی, به نظر نمیاد خوابش طبیعی باشه, حتما چیز خورش کردن, پس این بچه هم فعلا نمی تونه فکر کنه. بعدا چی؟ اون یه بچه بیشتر نیست و از دنیا هیچی نمی دونه, چه خواب باشه چه بیدار فکر نمی کنه, به چی فکر کنه؟ تا بزرگ بشه خیلی مونده, یعنی تا اون موقع چه اتفاقی براش می افته؟
چراغ قرمز شد و ماشینا وایستادن
, مثل یه پسر خوب از روی خط عابر پیاده عبور میکنم. از جلوی یه تاکسی رد می شم, راننده به ثانیه شمار چراغ خیره شده, یکی از مسافرا از عقب دستشو دراز میکنه و یه ۵۰۰ تومنی بهش میده, اونم یه ۲۰۰ تومنی یه ۱۰۰ تومنی یه ۵۰ تومنی و یه ۲۵ تومنی به مسافر بر میگردونه. دائم به چراغ نگاه میکنه, در حین حرکت هم که باید حواسش به ماشین جلویی و کناری باشه, به نظر نمیاد که وقتی برای فکر کردن براش بمونه. بعضیاشون خیلی حرف میزنن, ولی همیشه یه چیز ثابت میگن, انگار حرفاشونو از قبل روی نوار ضبط کردن و هر روز تکرارش میکنن. اونا حتی لازم نیست که برای دادن بقیه پول مسافرا روی مغزشون فشار بیارن, همه رو حفظن. این یکی هم فکر نمی کنه, باید باز هم آمار رو دستکاری کرد.
روی صندلی جلو دو نفر تحت فشار نشستن
, ببخشید اشتباه کردم, جدیدا این کار ممنوع شده. روی صندلی جلو یک نفر نشسته که یه کیف قهوه ای هم روی زانوهاشه...
آخ
, مثل اینکه چراغ سبز شد, تاکسی حرکت کرد و رفت.
این طرف چهار راه یه فضای سبز هست. بهتره یه استراحتی بکنم. روی یکی از نیمکت ها میشینم. همه نیمکت ها سبز هستن ولی این یکی رنگش فرق می کنه
, سفید گل گلیه. احساس خستگی میکنم. ای کاش الان ...
چشمامو می بندم و خودمو توی خونه روی تختم فرض میکنم.
ادامه دارد...

نوشته شده توسط خودم در آبانماه ۸۴

|+| نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 17:40  
روی لینک زیر حتما کلیک کنید 

اهدای اعضای بدن یک کودک فلسطینی جان شش(۶) اسراییلی را نجات داد.

بعد از اینکه مطلب بالا را از سایت BBC خواندید. تعریف خود را از انسانیت بازبینی کنید و اگر دوست داشتید در قسمت نظرات بنویسید.
بعد با هم میریم اسرائیل رو از روی نقشه حذف می کنیم.

|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 15:56  
نامه سرگشاده 

سلام
حال شما را نمی پرسم چون از دور شکم و طول لباس شما پیداست. اگر از احوالات اینجانب جویایید
, ملالی نیست جز وجود شما, که البته وجود گرانبار شما بر باقی مسائل سایه افکنده و این بار گران کمر ما را از وسط دوتا کرده است, و مرحمت شما چنان روز افزون است که زندگی ما را هر لحظه فروزان تر از پیش می نماید, نشان آن اینکه گرمای این فروزش دقیقه به دقیقه دمای جو کره خاکی (که همان دیار فانی باشد) را بالاتر برده و با آب کردن یخ های قطبی و بالا آوردن سطح آب دریا ها به امید خدا به زودی مشکل کم آبی هم حل خواهد شد. امیدوارم همان طور که شما در تمامی مسائل مقدم می باشید, منت نهاده قبل از ما به زیر آب فرو روید تا هم زودتر به بهشت الهی راه یابید و هم اینکه پس از شما کسی باشد تا جامه سیاه بپو شد و بر سر بکوبد و برای شما طلب آمرزش کند که البته شما به مزد کارهای نیکی که انجام داده اید و کلاه هایی که به منظور بی کلاه نماندن سر مردم بر سر آنها نهاده اید به قطع آمرزیده خواهید شد و به پاداش اخروی نائل خواهید آمد, اگر اینطور نشد باز هم تمامی در ها بسته نیست و طبق اخبار موثق, در آن دنیا نیز فرشتگان سست ایمانی وجود دارند که سنت دیرینه زیر میزی را احیا می نمایند و البته دست خداوند مقدم است, مخصوصا اینکه با توجه به تهی بودن شما از تعلقات مادی(و تفکرات عادی), همچنین تعداد نا چیز صفرهای حسابهای بانکی دل هر کسی حتی حضرت باری تعالی را نرم می کند و خداوند بر مستشارانش مهربان تر است.
از همه این موارد که بگذریم هدف ما رساندن پیام تشکر ملت به شما بزرگواران است که با دولت سازندگی خود باعث چرخیدن چرخ صنعت این مرز و بوم هستید
, به طوری که سنگر اسلام روز به روز قویتر می شود و چشم کفار خیره تر, که انشاء الله به زودی از حدقه در خواهد آمد, که اگر در نیاید خودمان (به پشتوانه شما) چشمشان را در خواهیم آورد(با سنگ همچون ابابیل یا با بیل مثل غابیل). تا کور شود هر آنکه نتواند دید رونق جوی شیرین اسلام را.
دور نیست آن روز که مملکت خرم و آباد ما در صدر صادر کنندگان محصولات صنعتی به خصوص صنعتی- اسلامی مانند لوازم طهارت
, مهر مقدس نماز, رساله و مقوله مهم انقلاب قرار خواهد گرفت و در مقابل مقدار اندکی پارچه برای تامین لباس مقدس شما گرانمایگان و مایه داران وارد خواهیم کرد تا مجددا کور شود هر آنکه نتواند دید.
این از صدقه سر شما سرداران سازندگی است و البته کوشش ملت مستضعف که باز هم هدیه ای از جانب شما به این خاک زر خیز می باشد. همانطور که ما دعا می کنیم:"خداوندا
, دولت فقر به ما ارزانی دار". هرچند انتظار نداریم تمام دعاهایمان مستجاب شود و همانقدر که خداوند ملت فقر ارزانی داشته خودش کلی است.
به هر حال بر تلاش خود بیفزایید و با کارهای صواب توبره خویش را پر کنید که دور نیست زمان ذوب شدن یخ ها در قطب.

                                        نوشته شده توسط خودم در مردادماه ۱۳۸۳

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 و ساعت 13:41  
 
با توجه به اینکه توی این چند روزه حال نداشتم که مطلب بنویسم فعلا منتظرم ببینم جنگ شروع شده در قسمت کامنتها به کجا ختم میشه. (آتش این جنگ بین "من"(نه این من یه من دیگه) و "ن" شعله ور شده).
من این وسط حرف نمی زنم تا "من" جوابشو بده. اصلا من و "من" نداریم.

توضیح۰ :اوضاع در حالت یارگیری من تو منه.

توضیح۱ :هر کسی نظر مخالف من داره آدرس وبلاگشو بذاره ما آدمای با جنبه ای هستیم.

توضیح۲ :لوگوی وبلاگ من حساسیت ها رو بالا برده. باید یادآوری کنم پرچم واقعیه ایران همینیه که میبینید. علامت شیر و خرشید وسطش هم پیشینه چند هزار ساله داره و حتی توی شاهنامه هم ازش نام برده شده و به هیچ نوع خاصی از حکومت مربوط نمیشه. اگه بازم راضی نشدید حداقل قبول کنید که پرچم فعلی ما هیچ اصالتی نداره و از وسطش گرفته تا دورش پر شده از کلمات عربی.
فعلا..... 

|+| نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 و ساعت 9:5  
سالروز آغاز عملیات تروریستی 

سالگرد حادثه وحشتناک سیزده آبان را به تمام ایرانیان آگاه و غیر آگاه تسلیت عرض می کنم. اما آن روزها چه گذشت:
عده ای شبه کماندو که خود را دانشجو هم معرفی می کردند یک دفعه به سرشان زد که بریزند بر سر دیپلمات های بی دفاع آمریکایی و قهرمان بازی در بیاورند. هرگز معلوم نشد که ترتیب دهندگان اصلی این حمله چه کسانی بودند و از کجا دستور گرفته بودند. در هر صورت تمام کنوانسیون های بین المللی زیر پا گذاشته شد و محافظ کاران
, صدا و سیما و مقامات بلند پایه حمایت کردند اما دولت بازرگان که به ظاهر حاکم بود استعفا کرد و کشور رسما به دست اوباش افتاد.
بحثی نیست که آمریکا و انگلیس موجب بسیاری از مشکلات پیش آمده برای ملت ما(از جمله کودتای ۲۸ مراد و سقوط دولت مصدق) بوده اند ولی عکس العمل ما نیز هرگز منطقی نبوده است.

|+| نوشته شده توسط کیوان در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 21:40  
قصیده جهنم (ملک الشعرا) 

ترسم من از جهنم و آتش فشان او
                                                 وان مالک عذاب و عمود گران او
آن اژدهای او که دمش هست صد ذراع
                                                 وان آدمی که رفته میان دهان او
آنرود آتشین که در او بگذرد سعیر
                                                 وآن مار هشت پا و نهنگ کلان او
وان کاسه شراب حمیمی که هرکه خورد
                                                 از ناف مشتعل شود تا زبان او
آن گرز آتشین که فرود آید از هوا
                                              بر مغز شخص عاصی و بر استخوان او
آن چاه ویل در طبقه هفتمین که هست
                                                 تابوت دشمنان علی در میان او
جان می دهد خدا به گنه کار هر دمی
                                                 تا هر دمی از او بستانند جان او
جز چند تن ز ما علما جمله کاینات
                                                 هستند غرق لجه آتش فشان او
جز شیعه هر که هست به عالم خدا پرست
                                                 در دوزخ است روز قیامت مکان او
وز شیعه نیز هر که فکل بست و شیک شد
                                                 سوزد به نار هیکل چون پرنیان او
وان کس که شد وکیل و زمشروطه حرف زد
                                                 دوزخ بود به روز جزا پارلمان او
وان کس که روزنامه نویس است چیز فهم
                                                 آتش فتد به دفتر و کلک و بنان او
وان عالمی که کرد به مشروطه خدمتی
                                                 سوزد به حشر جان و تن ناتوان او
وان تاجری که رد مظالم به ما نداد
                                                 مسکن کند به قعر سقر کاروان او
مشکل به جز من و تو به روز جزا کسی
                                                 زان گود آتشین بجهد مادیان او
تنها برای ما و تو یزدان درست کرد
                                                 خلد برین و آن چمن بی کران او
موقوفه بهشت برین را به نام ما
                                                 بنموده وقف واقف جنت مکان او
آن خانه های خلوت و غلمان و حور عین
                                                 وان قابهای پر ز پلو زعفران او
القصه کار دنیا و عقبی به کام ماست
                                                 بدبخت آنکه خوب نشد امتحان او
فردا من و جناب تو و جوی انگبین
                                                 وان کوثری که جفت زنم در میان او
باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار
                                                 زیرا به حق ما و تو بد شد گمان او

                                                                        ملک الشعرا بهار (با تلخیص)

|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 و ساعت 21:42  
دنیای وارونه 

بخش اول

دم رييس جمهورمون گرم. واسه خودش يه پا ناشنال جغرافي شده. قراره كه اسراييل رو از روي نقشه هاي جهان حذف كنه. هر وقت كه حرف مي زنه كمه كم تا يه ماه بايد منتظر تبعاتش باشيم. حالا هي بگن ما صلح طلبيم و ما جنگ نمي خوايم و ... .
روز جمعه هم كه طبق معمول همه ساله پرچم آمريكا آتش زده شد. حالا خودتون قضاوت كنين
, آيا اين چيزي به غير از اعلان جنگه؟
اگه خداي نكرده فردا جرج بوش دستور بده كه پرچم ايران رو توي خيابوناي آمريكا آتش بزنن به شما چه حالي دست ميده. اصلا مگه پرچم مال دولتهاس كه باهاش بازي ميكنن؟!!
پرچم يه سمبل ملّيه كه مظهر غرور مردم يه كشوره.

بخش دوم
امان از اين خرافات كه دست از سر مردم بر نميداره. شايد هم بايد گفت امان از اين مردم كه دست از سر خرافات بر نمي دارن. حالا چرا دارم اين حرف رو مي زنم
, الآن ميگم:
حتما همتون اطلاع داريد كه مدتهاس يه بابايي به اسم "علي اكبري" كه خودشو متخصص انرژي درماني و اين حرفا معرفي كرده تو شهراي مختلف ايران دوره افتاده و داره انرژي پخش ميكنه. هر چند وقت يه بار هم به جرم كلاه برداري دست گيرش ميكنن و بعد كه از نظر مالي با مسئولان كشور به توافق مي رسه باز هم ولش ميكنن مي ره پي كارش. مدتي پيش توي تلوزيون داخلي دعوتش كرده بودن كه داشت همينجوري انرژي متساعد ميكرد. حالا هم با تلوزيون
IPN كيسه مشترك دوختن, رفته نشسته از لس آنجلس امواج مي فرسته. كلي از مردم هم پا ميشن ميرن پولشونو ميريزن تو كيسه اين كلاهبردار انرژي ميخرن (مثل تعدادي از اقوام ما).

البته اگر قرار بود مردم دست از اعتقاد به ماوراء الطبيعه بكشن, قطعا الآن دنيا يه جور ديگه اي بود و به جاي 6 ميليارد آدم بي مصرف(مثل من), 100 ميليون آدم باشعور و عاقل(مثل شما) روي زمين زندگي مي كردن.

|+| نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 14:2  
درد دل  

دلم پر شده از چيزايي كه دوست دارم بگم ولي نمي تونم. چون بعضي ها كه نوشته هام رو مي خونن منو از نزديك ميشناسن و اگه از افكارم با خبر بشن, اون وقت بايد بشينم اينقدر باهاشون حرف بزنم تا متقاعدشون كنم, و حرف زدن راجع به مسائلي كه موجب دردسر آدم ميشه به اين راحتيا نيست. منظورم مسائل سياسي نيست, چون مسائل سياسي خيلي همه گير و روتين هستن, منظورم مسائل اعتقاديه. به همين خاطر خيلي از دست نوشته هامو اينجا نميذارم. خسته شدم از اين همه افكار خشك و غير قابل انعطاف اين جماعت.
من دوست ندارم كه همش راجع به سياست صحبت كنم
, فكر نمي كنم مشكلات ما سياسي باشه. مشكل ما جاي ديگس, مشكل تو فكرمونه. از ديدن مردم دور و برم خيلي اذيت ميشم.

بدجوري به دلداري احتياج دارم. حداقل شما يه كمي آرومم كنيد.

|+| نوشته شده توسط کیوان در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 11:12  
همه راهها به رم ختم می شود 
سلام...............................سلام

به سلامتی موفق شدم دیشب یک بازی از آ-اس-رم ببینم. اونم چه بازیی. رم ۳ بر ۲ اینتر رو شکست داد.
البته آخر بازی درگیری زیاد شد و کاپیتان توتی که دو تا از سه تا گل رم رو زده بود به همراه ورون اخراج شدن.

به همه فوتبال دوستانی که روی پشت بام خونشون قابلمه دارن پیشنهاد می کنم که جهت ترکست رو هم داشته باشن. چون کانال TV8 تركيه مسابقات سريA رو مستقیما پخش می کنه و با این وضعیت صدا و سیمای خودمون لازم به نظر می رسه.

                        as roma

|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 9:56  
اعلام دوباره نظر سنجی 

حضرات مراجعين محترم الطفات(يا التفات يا التفاط) فرموده در نظر سنجي ما شركت كنند (لازم باشه انگليسي هم مي نويسم):
تعريف شما از جنس دختر چيست؟

درسته كه سؤال يه ذره عجيب به نظر مياد ولي من به جواب هاي شما براي نوشتن يك داستان(يا مقاله) احتياج دارم, پس مرحمت كنيد...
ضمنا يه بار گفتم بازم مي گم هر كس علاقه داشت كه تبادل لينك كنه خبر بده
, در خدمتيم.

|+| نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه سوم آبان 1384 و ساعت 19:3  
 
امیدوارم این آدمای صدا و سیما خیر از جوونیشون نبرن. دوست ندارم نفرین کنم (چون فایده نداره) ولی آخه این تیم مادر مرده آـ اس ـ رم چه کار خلاف شرعی کرده که بازیاشو پخش نمی کنن. نمی دونم والا شاید التزام عملی به ولایت فقیه نداشتن!!! دیشب ضد حال کامل بود.
               as_roma

|+| نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه دوم آبان 1384 و ساعت 9:55  
عشق وهوس __ تفاوت یا تشابه 

مي خواهم از دوست داشتن بگويم. همه انسانها طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را چشيده اند. اما چرا يكديگر را دوست داريم. به نظر من دوست داشتن بدليل نياز است. ما پدر و مادرمان را دوست داريم چون از روز تولد به آنها نياز داريم, وقتي بزرگتر هم مي شويم آنها را دوست داريم چون عادت كرده ايم كه در زندگي به آنها تكيه كنيم و نمي خواهيم تكيه گاهمان را از دست بدهيم.
دوستانمان را دوست داريم چون براي شكل گيري شخصيت اجتماعي مان به آنها نياز داريم. قهرمانان داستان ها را دوست داريم چون روحيه خودمان را با آنها تقويت مي كنيم و به عزت نفس مي رسيم. (هيچ وقت از اين كلمه عزت نفس خوشم نيامد
, بهتر است فرهنگستان يك فكري به حال آن بكند, احتمالا از اين به بعد اسمش را مي گذارند نفسانه!!! بگذريم...)
ما حتي فرزندانمان را هم دوست داريم براي اينكه كسي را داشته باشيم كه ما را دوست بدارد (و به قول معروف عصاي دستمان باشد).
مي توان گفت تمايلات نوع دوستي هم بدليل ارضاي نياز هاي عاطفي است.

شايد قبول اين مساله سخت باشد اما هيچ كدام از اين هايي را كه گفتم يعني پدر و مادر, دوستان و حتي فرزندان را به خاطر خود آنها دوست نداريم. البته اين واقعيت خيلي هم تلخ نيست, مهم حفظ پيوندهاي عاطفي اجتماع است. اما پرسش اينجاست كه آيا آدمي مي تواند كسي را فقط به خاطر خود آن فرد دوست داشته باشد نه براي نيازها و اهداف شخصي؟

ميخواستم بنويسم بله, اما هر چه فكر كردم نتوانستم نمود واقعي براي آن پيدا كنم. پس معني عشق چيست؟

شايد دليل اينكه در اين مفهوم به مشكل بر مي خورم آن است كه عاشق نشده ام!!!
ولي منطقي نيست. مثلا من نمي توانم راجع به طعم اسپاگتي با سس ميگو چيزي بگويم
, چون تا به حال تجربه خوردن سس ميگو نداشته ام, اما حداقل مي توانم يك شناخت كلي از آن داشته باشم, مثلا بدانم از چه چيزي درست شده, مراحل ساخت آن چگونه است و براي سلامتي مفيد است يا مضر و براي فهميدن اينها احتياج ندارم كه حتما سس ميگو خورده باشم.
پس با توجه به اين استدلال شكمي من تا عاشق نشوم نمي توانم طعم عشق را درك كنم
, اما مي توانم عشق را بشناسم.
حال اگر سرتان گيج نشده است
, فكر مي كنيد نتيجه اين بحث چيست؟ با توجه به اينكه فعلا در افكار من به سر مي بريد آيا بايد نتيجه بگيرم كه عشق وجود ندارد؟ حرف جسورانه اي است.

اما بشنويد (يا بخوانيد) تعريف مرا از عشق.

عشق در نگاه كلي همان دوست داشتن است. يعني شاخه اي از دوست داشتن است, نه چيز ديگر. حتي لازم نيست اين دوست داشتن به شكل افراطي باشد, يا هر جور ديگر! عجيب تر اينكه نمي توان آنرا از هوس به راحتي باز شناخت. بر خلاف آنچه كه بسياري مي پندارند, عشق و هوس دو واژه متضاد نيست, بلكه تاحدود زيادي مشابه هم مي باشند. هر دو مي توانند به جنون برسند و يا حتي در يك لبخند خلاصه بشوند. تنها يك تفاوت وجود دارد.
تفاوتي چنان كوچك كه در ذهن بسياري گم شده و چنان بزرگ كه دره اي عميق ميان عشق و هوس بوجود آورده است. ولي اين دره عميق اصلا پهناي زيادي ندارد. بين عشق و هوس يك صفحه فاصله است نه يك فضا.

اين اختلاف عميق و باريك همان عنصر زمان است.

تنها زمان است كه عشق و هوس را از هم متمايز مي كند. اگر بتواني دوست داشته باشي و هميشه دوست داشته باشي, عاشقي و اين واژه هميشه, هميشه يك علامت سؤال باقي مي گذارد.

پس هيچ كس هرگز به عشق دست نمي يابد, فقط هر چه طولاني تر دوست داشته باشي, نسبت به ديگران عاشق تري. هرگاه يك زندگي بر پايه عشق باشد هرگز فرو نمي پاشد واگر فرو پاشيد بر پايه عشق نبوده, فقط هوس است.

اما اينجا بايد دفاعيه اي داشته باشيم از هوس.

هوس زشت نيست, هوس پست نيست. هوس هم دوست داشتن است, اما شعله ايست در مقابل باد. دوست داشتن هميشه خوب است, چه كوتاه, چه دراز مدت.
هوس بيچاره تنها يك پايش مي لنگد: "كمي فريبنده است".
نه اينكه خودش بخواهد
, حقيقت اين است كه انسانهاي ساده دل او را چنين مبتلا كرده اند.
اگر تحمل كنيم
, اگر به دوست داشتنمان زمان بدهيم, هوس تمام مي شود و آنچه باقي است خاطره اي است زيبا از مدتي دوست داشتن يا دوست داشته شدن و شايد هم هر دو. هرگز از آن پشيمان نخواهيد شد هر چند نامش هوس بوده. زمان همچنان باقي است, اگر تا آخر عمرتان هم عشق را پيدا نكنيد همين دوست داشتن هاي كوتاه مدت كافي است, اگر هدف عشق باشد.

                                              نوشته شده توسط خودم در آذر ۸۳ و اول آبان ۸۴ توسط خودم

|+| نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه یکم آبان 1384 و ساعت 13:44  
بالا