گفتگو |
عکس-ورزش-سرگرمی-غیره
|
|
منوي اصلي
نوشته هاي پيشين
جستجو
پيوندها
لوگوي وبلاگ
![]() تماس با من
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
سیری در افکار خودم
چند وقتیه که بحث من با دوستانم به وجود "لازم الوجود" (آفریننده) کشیده. و بعضی خاستن یا میخان که موضع منو بدونن. من هرگز نگفتم که خدا وجود نداره همانطور که نگفتم وجود داره. عقیده من اینه: وجود هیچ چیزی قابل قبول نیست مگر اینکه اثبات بشه. اثبات یعنی درک شدن. تعدادی سوال و پاسخ به اونها: جواب: من و شما هر دو میدونیم که الان روزه یا شب. فرض کنیم که روزه. در نتیجه میتونیم قاطعانه بگیم که الان روزه. حالا اگه یک نابینا کنار ما ایستاده باشه مطمئنا" درک درستی از روز و شب نداره. به نظر شما برای اون چه فرقی میکنه که روز باشه یا شب. بر گردیم به موضوع اصلی. اگه خداوند قابل درک نباشه چه تفاوتی میکنه که باشه یا نباشه. 2- برهان علیت اگر بخایم دنبال علت بریم تا به جایی برسیم, دو حالت برامون پیش میاد, یا یک جاده بی انتها یا قبول یک علت العلل که تعبیر به خدا میشه. در همینجا چند مسئله جدید مطرحه. اول اینکه اونچه که ما به نام خدا میشناسیم دارای یک سری مشخصاته در حالی که در دید فلسفی علت العلل شناخته شده نیست و در حقیقت دلیل قبولش اینه که ما به نتیجه مشخصی نرسیدیم. مثل مفهوم بی نهایت در ریاضی که وجود خارجی نداره و فقط یه راه حله برای مسائل روزمره. اگه دقت کرده باشیم در ریاضی هم فقط زمانی این مفهوم ارزش داره که مسائل حدی مطرح باشه نه محاسبات روند و دقیق. این با تعریف دقیقی که گاها" از ادیان دریافت میکنیم در تضاده. 3- برهان نظم من سعی کردم دلایلی که بعضی ایدئولوژی ها مخصوصا ادیان برای وجود خدا ارائه میدن نقد کنم ولی به هیچ وجه نخاستم ثابت کنم که خدا وجود نداره یعنی به این طریق اصلا نمیشه چنین چیزی رو ثابت کرد. باز هم در این مورد صحبت خواهم کرد. |+| همه راه ها به رم ختم می شود
یه مدتیه توی وبلاگم عکس نذاشتم. راجع به آ-اس-رم هم ننوشتم. اینم برای جبرانش. امشب رم با سمپدوریا بازی داره. به امید موفقیت تیم. |+| حکایتی اندر باب اینشتین ثانی
امروز داشتم از شبکه خبر سخنرانی این به اصطلاح رییس جمهور احمقی نژاد رو تماشا می کردم.( همه میدونن که من عادت ندارم اینجوری بنویسم ولی این بابا اصلا راهی باقی نذاشته) در همین حال مادرم صدام کرد و گفت: آهای چرا کج شدی؟ اگه کسی سخنرانی احمدی نژاد رو میشنید و اطلاع قبلی از هویتش نداشت در 15 دقیقه اول فکر میکرد که نماینده تروریستهای حماس سخنرانی میکنه , 15 دقیقه دوم تبدیل شده بود به مدافع سر سخت آدولف هیتلر و آدمو یاد سران نازی مینداخت در 15 دقیقه سوم معلوم شد که سانحه هواپیمای C130 تقصیر آمریکا ست چون ایرانو تحریم کرده و قطعات هواپیماهای آمریکایی رو به ایران نمیده و همین بحث رو به 15 دقیقه چهارم کشوند و نتیجه گرفت که چون آمریکا به ما هواپیما نمیده پس ما باید انرژی هسته ای داشته باشیم. اما شاهکار جناب نابغه بعد از این خودشو نشون داد, درست در زمانی که دوربین روی چهره بزرگان استان سیستان و بلوچستان بود و از روی قیافه ها می شد تشخیص داد که تقریبا همه اهل تسنن هستند رییس جمهور محبوب مشغول صحبت در مورد حب ائمه اطهار بود. من در رده طرفداران خاتمی نیستم ولی حقیقت اینه که خاتمی با وجود آخوند بودنش خیلی کم پیش میومد که تبلیغات مذهبی بکنه ولی حاجی محمود آدمو به شک میندازه که این طرف رییس جمهوره یا روضه خون؟؟؟!!! چون تقریبا در هر دو جمله ای که میگفت یکیش به مذهب مربوط می شد.یعنی واقعا کسی به این آقا تذکر نمیده که باباجون بعضی حرفا رو نباید بزنی. آخه تو با کدوم تحقیقات و از روی کدوم منبع میگی که هیتلر یهودیا رو نکشته و حالا گیریم که نکشته, حرفی که ضررش بیشتر از منفعتشه چرا باید گفت؟ یه بار گفته بود میخاد اسراییل رو حذف کنه کار به جایی کشید که رهبر فلسطینی ها زد توی دهنش که ما نمیخایم اسراییل حذف بشه. یکی دو روز پیش هم گفت که اروپاییان مثل آلمان یا لهستان یه قسمتی از خاکشونو بدن به اسراییلی ها تا اونا فلسطینو ول کنن برن. این بار هم زمین و زمان طرفو به فحش و لعنت کشیدن. به قول طنز نویس معروف ابراهیم نبوی انگار یارو حالیش نیست که جمعیت اسراییل الآن چند میلیون نفره و آلمانیا اگه بخان خاکشونو به اونا بدن, خودشون جایی برای رفتن ندارن. در مورد تحریم آمریکا هم باید روزی رو به یاد بیاره که عین مارمولک از روی دیوار سفارت آمریکا بالا می رفت. لپ کلام اینکه از این برنامه طنز خوب استفاده کنید چون بعید میدونم دیگه در جامعه بشریت یک چنی اتفاق عجیبی رخ بده. |+| ۱۶ آذر روز دانشجو بود. فکر می کنید دانشجو چه جور آدمیه؟ یا بهتر بگم چه جور آدمی باید باشه؟ در کشور ما معمولا افرادی که در کنکور قبول میشنن بسته به شانسشون رشته ای رو انتخاب می کنن در حالی که احتمالا نه استعدادی در اون رشته دارن و نه علاقه ای. بعد که پاشون به دانشگاه باز شد سعی میکنن هر طوری که هست فقط واحداشونو پاس کنن در نهایت هم یه مدرک بهشون میدن که تقریبا هیچ جایی به دردشون نمی خوره. بله این نمای کلی زندگی یک دانشجو در این روزهاس. وقتی به گذشته های دور نگاه می کنیم اون وقت می فهمیم که دانشجو باید چه طور باشه. درسته که تعداد افرادی که موقعیت درس خوندن پیدا می کردن خیلی کم بود ولی از بین همین تعداد کم یکی می شد "بیرونی" یکی می شد "ابن سینا" و یکی دیگه "خیام". هر کدوم از این اسما به اندازه تمام دانشجو هایی که در یک سال بلکه در تمام این سالها فارغ التحصیل شدن ارزش داره. چون اینها به معنای واقعی دانشجو بودن. یعنی به دنبال دانش می رفتن و به همین خاطر قدر اونو می دونستن. به نظر من دانشجوی واقعی کسیه که به غیر از رشته اصلیش در چند زمینه دیگه هم به دنبال اطلاعات کافی باشه. دانشجوی واقعی نباید از اتفاقاتی که دور و برش رخ میده بی اطلاع یا بی تفاوت باشه. باور کنید به غیر از جنس مخالف مسائل دیگه ای هم وجود دارن که بشه در دانشگاه راجع بهش صحبت کرد. |+| بالا تر از خطر
حدود نیم ساعت است که به صفحه کلیدم خیره مانده ام. ایده های متفاوتی را مرور میکنم و تک تک بر روی آنها خط میکشم. تصمیم می گیرم که از دوستان بنویسم ولی سرانجامش این است که احساس میکنم همیشه اینطور نیست که خواستن توانستن باشد. می خواهم به کسی بگویم "نا امید نشو" اما چگونه بگویم زمانی که خودم باور ندارم. نه عزیزان, من برای رحمت او انتظار نمی کشم. من در آرزوی جایی که همیشه هوا معتدل است و تخت هایی که زیر سایه درختان گذاشته اند و از زیر آنها جویی از شیر در جریان است و احتمالا پاستوریزه هم نشده, نیستم. من حسرت حوریان زیبای آنجا را ندارم. هر گز نمی گویم که آفریننده ای نیست اما به قول اینشتین: " اگر منظور شما از خدا همان است که تورات و انجیل و قرآن می گویند, همانند پیر مردی ریش سپید بالای سر ما نشسته و رحمت و عذاب نازل می کند, من آن خدا را ..." حداقل امروز نمی خواهم در این باره بیش از این سخن بگویم. نمی دانم که الآن چه ذهنیتی از من دارید, اگر خواننده همیشه مخالفم به اینجا بیاید حتما مرا به نقض انسانیت و خواست های فطری انسان محکوم می کند. عیبی ندارد, من در جامعه ای زندگی می کنم که هرگز در آن اجازه اعتراض ندارم, حالا که می توانم حرف بزنم صدای اعتراض همه را خواهم شنید. پیوست1: به نظرم "من" کار خوبی کرد و شرایط را برای یک تصمیم گیری منطقی آماده کرده است. پیوست2: لطفا برای فحش دادن از کلمات رکیک استفاده نکنید. |+| روزهای خستگی
دو سه روزی هست که حال و حوصله مطلب نوشتن ندارم. از طرفی دوست ندارم از اینور اونور چیز گیر بیارم و اینجا وصله بزنم. اگه موضوع خوبی به ذهنتون میرسه خبرم کنید تا منم بیکار نمونم.
هی به سرم میزنه گیر بدم به فرمایشات احمدی نژاد در مورد حفاظ نور تو نیویورک یا جناب سگی که به امام رضا پناه برده بود اما حس تیکه انداختن هم ندارم. اون اتفاقی که هیچکی دوست نداشت بیفته برای دوستمون رخ داد. منتظرم نتیجه نهایی رو بهم بگه تا یه گروه امداد یک نفره تشکیل بدم. |+| پاسخ به دوستان
یکی بود یکی نبود. یه دختری بود به اسم گیس گلابتون. قصه از اونجا شروع شد که روزی گیس گلابتون برای چیدن تمشک به جنگل رفت. همینطور که مشغول چیدن تمشک ها بود , صدای ناله خفیفی شنید:_ آه گیس گلابتون دور و برش رو نگاهی انداخت و گوشاشو تیز کرد, اما نه چیزی دید نه دیگه صدایی شنید. همینکه برگشت توی بوته پر از خار تمشک که کارشو ادامه بده باز هم: _ آه این بار گیس گلابتون سبدشو روی زمین گذاشت و به سمت دره سبزی که کمی اونور تر بود راه افتاد. فکر میکنید چه کسی رو دید؟ بله اونجا هیچکی نبود به جز من. اما چیزی گیس گلابتون رو (مثل خودم) متعجب کرد. کسی که اون دید دختر بود نه پسر, ولی من که پسرم!!! بگذریم, دختر نامبرده(من) روی یه تخته سنگ نشسته بود و به یک گل کوچک آبی خیره شده بود. هر چند دقیقه هم یک بار آهی می کشید. گیس گلابتون گفت: سلام. دختر گفت: آه. گلی گفت: اینجا چیکار میکنی. دختر گفت: آه. گلی فهمید که چه بلایی سر من اومده, شک نداشت که دختره عاشق شده. از یه طرف دوست نداشت منو تنها بذاره, از طرف دیگه داشت دیرش می شد, پس به من گفت: خانم خوشگله, من الآن کار دارم ولی میرم داداش کیوان رو صدا میکنم بیاد, شاید بتونه مشکل تو رو حل کنه. بعد راشو کشید و برگشت پشت بوته تمشک. مقداری تمشک چید و همینجوری که تو فکر من بود به سمت خونه حرکت کرد. هوا تاریک شده بود و گلی کم کم داشت از تنهایی توی جنگل وحشت میکرد. فضای بیشه براش مثل جهنم شده بود, یه جهنم سرد, می شد اسمشو گذاشت زمهریر. ناگهان از دور یه صدای آشنا اومد: _ گلی, کجایی؟ صدا همینجور نزدیکتر شد تا اینکه گیس گلابتون چهره کیوان و دوستش هومن رو شناخت. همینکه به داداش کیوان رسید دیگه تاریکی و سرما رو فراموش کرد و گفت: _ داداشی, یه دختر عاشق اونور جنگل روبروی یه گل کوچیک آبی نشسته و داره غصه میخوره. میشه بری یه فکری براش بکنی؟ قبل از اینکه کیوان بخاد جوابی بده هومن گفت: _گلی خانوم الآن دیره, باشد برای بعد.
نمی دونم چی شد که این داستانو نوشتم و مطمئن باشید که از این کار هیچ قصد خاصی(منفی) نداشتم. اگه اینجا گذاشتمش برای این بود که حس کردم چیز بدی نیست , چون توش از اسامی دوستانم استفاده کردم. لطفا مرام بذارین و به این یه تیکه گیر ندین.بریم سراغ اصل مطلب و نقد هایی که برای داستان من آشفته ترم رسید: ۱- گل کوچک آبی در آخر کار برداشت نسبتا خوبی از داستان داشت و با حوصله پای مطالب من نشست. چیزایی که راجع یه تکامل انسان گفته بود درسته. ازش ممنونم و خواهش میکنم که منو فراموش نکنه. ۲- زمهریر که البته حضورش اینجا رو تبدیل به بهشت کرد , سعی داشت نوشته منو در بوته نقد ادبی بذاره. دوست خوبم متذکر شده بود که مطلبم تکراریه و شخصیت پردازی خوبی نداره.هدف من توجیه نیست اما باید در مقابل یاداوری کنم که یکی از مشغولیت های همیشگی ذهن من همین موضوع تکراریه و من سعی کردم تا با روش خودم اونو برای خوانندگانم جا بندازم. از طرفی مقایسه "من آشفته ترم" با "سگ ولگرد" به دلیل نگاه انتقادی هر دو به اجتماع امکان پذیره اما باید توجه داشت که تا من تبدیل به نویسنده ای در حد صادق هدایت بشم(اگه بشم) خیلی زمان مونده. در ضمن فکر نمی کنم که هدایت داستان "سگ ولگرد" رو در مدت زمان به این کوتاهی نوشته باشه, در حالی که من به غیر از این قضیه مجبور بودم که حواسم رو جمع کنم تا خواننده های کم حوصله رو از دست ندم, با توجه به این نکات قبول میکنم که قصه ضعفهای زیادی داشت. راستی من تنها بخشهایی از قسمت اول فیلم ماتریکس رو دیدم و متاسفانه تا به حال نوشته های دیوید لینچ رو نخوندم, باور کنید که هر گونه تشابهی تصادفیه. ۳- اما میرسیم به هومن خان که یکی از مخالفان من بود باز هم حواست باشه که حقوقشون محفوظه و طبیعتا کسی نمی تونه در اداره آمار اسمشونو خط بزنه. من از یک دید فلسفی نسبت به اونها حرف میزنم. وقتی میگم سقراط و گالیله چه طور زندگی کردن منظورم اینه که برای تبدیل شدن به یک آدم متفکر لازم نیست که شکمت سیر باشه یا جلوی کامپیوتر بشینی. ۴- گیس گلابتون هم که هنوز نظر نهاییشو نگفته. منتظرش هستم. ۵- علیرضا جان خوبی از خودت بیده. ۶- lafcadio هم هنوز نظر پایانی رو نداده. اما قبلا گفته بود که نوشته من شبیه کارهای دیوید لینچ نیست.۷- آقا شهاب میر صدری به دنیایی که همه مردم توش با فکر کار کنن میگن آرمانشهر(مدینه فاضله) و من هنوز مطمئن نیستم که وجود آرمانشهر منطقیه یا نه. اما اینکه اکثر مغزها دچار رکود بشه هرگز قابل تحمل نیست , باید خیلی بیش از نصف جمعیت جهان درست فکر کنن تا حد اقل نصف به اضافه یک نفر درست عمل کنن که بشه جوامع رو به جلو پیش برد. منم اونقدرا که فکر می کنی توی ناز و نعمت بزرگ نشدم.۸-عباس جان باید توجه داشته باشی که مرد معتاد , زن متکدی, راننده تاکسی, معلم و تماشاچی فوتبال هیچکدوم نماینده یک شخص خاص نیستن, اونها فقط ما رو متوجه دنیای اطراف میکنن و در این راستا نباید براشون دلسوزی کرد. باید به جلو هُلشون داد.۹- سر انجام نوبت به "من" از دوستانی که سهوا اسمشونو جا انداختم معذرت میخام. دوست دارم همیشه با هم در ارتباط باشیم به همین خاطر هر کدوم از شما که اجازه بدین براتون توی وبلاگم لینک میذارم. |+|
ببخشید.
فردا (یکشنبه) حتما آپ میکنم. |+| من آشفته ترم(قسمت آخر)
امروز هوا نسبت به چند روز گذشته بهتره. قدم زدن توی پارک هم لذت بخشه , هرچند تنهایی از لطفش کم میکنه. نمی دونم چی شده که امروز به سرم زد بیام پارک, من معمولا چنین عادتی نداشتم. فضای پارک برام یه جور خاصیه من قبلا اینجا نبودم, یعنی اتفاقی به اینجا رسیدم ولی انگار برام آشناس. روی یکی از نیمکتا میشینم. ناخودآگاه توجهم جلب میشه به گوشه دیگه ای از پارک. یه جوون 19_20 ساله با شلوار جین و پیراهن آبی و یک کیف قهوه ای رنگ جلوی یه دکه ایستاده. همین که به طرف من برگشت, حالم یه جوری شد. این چهره دائما جلوی چشم منه. پا میشم و راه می افتم به سمت دکه. اون دوباره پشتشو به من میکنه و یه اسکناس ۱۰۰۰ یا ۲۰۰۰ تومنی میده به صاحب دکه و مقداری پس میگیره.لعنت بر این شانس, حالا راه افتاد که بره. بدون اینکه تصمیمی گرفته باشم, طول قدمهام بیشتر میشه و حالت دویدن میگیره. جوون پشت دکه محو میشه و اضطراب در من به اوج خودش میرسه. همینکه به دکه میرسم و اونو دور میزنم... . دوباره همه چیز برگشت سر جای اولش. بازم غیبش زد. ای کاش همون روز توی ورزشگاه ... . شاید هم همه اینها اتفاقی بوده, یا من دارم اشتباه میکنم. به سمت یکی از نیمکت ها میرم, انگار قبلا اینجا بودم. تنها چیز غریبه رنگها هستن. محیط دوباره منو به فکر فرو میبره. چهره اون شخص توی تاکسی یا استادیوم. هیچ وقت دقیق نگاهش نکردم, اما نمی تونم قبول کنم که خودش نبود. دیگه نمیشینم. میرم به طرف آب خوری و سر و صورتم رو میشورم. سرمو میبرم پایین و صورتم رو میگیرم زیر آب. بعد با دستم آب اضافی رو از روی چشمام کنار میزنم.همینکه نور دوباره به چشمم میرسه, میبینمش که بهم میگه: خوب, حالا حالت جا اومد. میگم: آره بهترم. میگه: کاری باهام نداری, میخام برم. _ خودتو لوس نکن, دیوونم کردی. _ تو منو دیوونه کردی. چی میخای از جون من. هر جا میرم دنبالم میای. _ نه خیر, مثل اینکه بدهکار هم شدیم. _ بسه دیگه, بهتره خودمونو به اون راه نزنیم. بدون اینکه بدونم چرا, ازش میپرسم: چند نفر آدم تو دنیا زندگی میکنن. میگه: خیلی زیاد. بیشتر از صدتا. میگم: پس تو هم. میگه: آره. _ به نظرت این شکل فکر کردن, توهین به مردمه؟ _ ببین, 6 میلیارد نفر از گونه انسان روی کره خاکی زندگی می کنن. همه حق زندگی کردن دارن, همه میتونن از حقوق اجتماعی برخوردار باشن, اینا هیچکدوم به انسان بودنشون ربطی نداره. برای اینکه کسی رو آدم خطاب کنیم باید خصوصیاتی داشته باشه که سایر جانورها ندارن. یا بهتر بگم بتونه این خوصوصیات رو بروز بده. همه ما لحظاتی رو در زندگیمون داریم که از دایره آدمها خارج میشیم. مهم اینه که کدوم حالت ما بر دیگری قالب باشه. اینکه بشر خودشو بیش از حد با ارزش میدونه, ناشی از خودخواهی و غرور کاذبشه. دنیا اونقدر بزرگه که وقتی طرف دیگه کهکشان راه شیری وایستی دیگه حتی زمین کوچولوی ما دیده هم نمیشه. تازه کهکشان ما یک کهکشان کوچک به شمار میاد. می بینی که من و تو توی این جهان بی انتها مثل یه میکروب کوچکیم. این میکروبای ریزه میزه برای اینکه ارزشمند بشن باید یک امتیاز ویژه داشته باشن. کسی که چنین امتیازی نداشته باشه چرا باید از به حساب نیومدن ناراحت بشه. _ منظورت اینه که باید فراموششون کرد. باید ازشون قطع امید کرد؟ _ نه, من و تو این حقو نداریم که حذفشون کنیم. در نهایت اونا خودشونن که در این مورد تصمیم میگیرن. باید قبول کرد که استعدادها و پرورش و محیط بسیاری از افراد, در مقابل حرکت رو به رشد اونهاس. در این اوضاع کسایی که هنوز افکار پویایی دارن باید به دیگران کمک کنن. اگه جامعه بی تحرک بشه همین تعداد کم هم باقی نمیمونن. این آدمها مسئول زنده نگه داشتن نام بشر در سراسر جهان هستن. _ ما کجا قرار داریم. _ مکاتب مختلف با چارچوب هایی که برای زندگی بشر تعیین کردن, مانع از آزادی اندیشه بشر شدن. آدمیزاد تصور میکنه همینکه در یکی از این چارچوب ها قرار گرفت برای ادامه زندگیش کافیه. باید قفس ها رو شکست. سقراط در حالی که دلبستگی به مال دنیا نداشت جام شوکران رو سر کشید, هرگز جایی نخوندم که دکارت آدم پولداری بود, فروید به خاطر شکستن قاب پوسیده سنتها, هیچ وقت در سالهای زندگی محبوب نبود, گالیله در حالی که به نان شب محتاج بود به خاطر گفتن حقیقت شکمش رو با سرب پر کردن و در همین مملکت خودمون صادق هدایت تلخی گفتن سخن راست رو چشید. جرم همه اینها فکر کردن بود ولی اگر همین مجرمین نبودن بوی متعفن حماقت لجنزار بشریت رو پر کرده بود. حالا خودت ببین که کجا وایستادی. پیشونیم و گوشام داغ شده و تمام بدنم میلرزه. دوباره سرمو پایین می برم و زیر آب میگیرم. آب با فشار روی شقیقم می ریزه. نه تصمیم گیری در حد اختیارات من نیست. سرمو بلند میکنم و دست راستمو روی شونه چپش میذارم. آینه روی دیوار دستشویی شروع به لرزیدن میکنه و نزدیک به افتادنه. حتی همون یک نفری که با بقیه تفاوت داشت دیگه نیست. اما من با اینکه تنهام ولی هستم چون فکر میکنم. خیلی خوبه که هیچ کس حرفای ما دو تا رو نشنید وگرنه حتما می گفت چه آدمای مغروری و من میگفتم چه طرز فکر خنده داری و بعد اون هیچ وقت از من تاثیر نمی گرفت. فنرای تخت کمرمو درد آوورده. شاید دیگر ادامه نداشته باشد. دوستانی که مایل بودن بعد از تموم شدن داستان نظرشونو بگن حالا وقتشه. |+| |
|
|