تبليغاتX
گفتگو
عکس-ورزش-سرگرمی-غیره
 

برگ اول

خمینی کی امام شد, نقل قول های بسیاری وجود دارد, برخی علما معتقدند که امام همان امام موعود(عج) بود که به اذن خدا ظهور کرد و نور را منفجر کرد ولی عزراییل در محاسباتش اشتباه نموده, زودتر از موعد به سراغش آمد و اهل دنیا را یتیم کرد.
در بحارالانوار و چرت الاخبار و چه و چه آمده است که یکی از نشانه های امامت این است که امام ختنه شده از مادر زاده می شود و طبق متن صریح چاخان التواریخ نوشته "کلب بن کعب صدیق" شخص آیت الله عظمی اراکی
,(آخرین بازمانده دوره دوم زمین شناسی) که تا ده - پانزده سال پیش در قید حیات بودند, امام را حین تولد و لخت مادرزاد دیده اند که چنین آیاتی با خود به همراه داشته. گویا بعدها برای اطمینان بیشتر باز هم بررسی نموده اند. همچنین امام باید از ته چاه ظهور کند که این نیز به وضوح در زندگی امام خمینی دیده شده. لذا امامت خمینی کبیر بی شبهه است.

برگ دوم

طبق روایات معتبر اهل تشیع و همچنین کتاب عظیم و بلند مقام هلیه المتقین نوشته علامه عظیم الشان "مجلسی" که قرن ها منبع کشف احادیث بوده و چشمه جوشان احکام فقهی می باشد(همچنین کتاب مذکور به play boy اسلامی شهره است) پیش از ظهور امام زمان(عج) موجودی عجیب الخلقه و یک چشم به نام دجال از قوم "یهود" در ""اصفهان"" ظهور می کند. طبق احادیث چشم این موجود روی پیشانی او واقع است و سوار بر خری است که چند فرسخ طول و چند فرسخ قامت آن است. همچنین بر روی پیشانی او به خطی که حتی بی سوادان نیز قادر به خواندن آن هستند, نوشته شده: "الکافر".
طبق همان روایات دجال پس از ظهور ادعا می کند که امام زمان است و مردم فوج فوج به او می گرایند. (عجیبا" غریبا)

پیوست1-نتیجه گیری اخلاقی از این دو برگ تاریخی به عهده خواننده است.

پیوست2- از دوست خوبم مرحوم صادق هدایت برای راهنمایی هایشان بسیار ممنونم.

پیوست3- مرضیه جان مواظب خودت باش. این دجال بد موجودی است.

|+| نوشته شده توسط کیوان در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 21:51  
 
خبر داری ، ای شيخ دانا ! که من ...... خداناشاسم ، خدا نا شناس

نه سر بسته گويم درين ره سخن ...... نه از چوب تکفير دارم هراس !

زدم چون قدم از عدم در وجود ...... خدايت برم اعتباری نداشت

خدای تو ننگين و آلوده بود ...... پرستيد نش افتخاری نداشت

خدائی بد ينسان اسير نياز ...... که بر طاعت چون توئی بسته چشم

خدائی که بهر دو رکعت نماز ...... گرايد به رحم و گرايد به خشم

خدائی که جز در زبان عرب ...... به ديگر زبانی نفهمد کلام

خدائی که ناگه شود در غضب ...... بسوزد ز کين خرمن خاص و عام

خدائی چنان خودسر و بلهوس ...... که قهرش کند بيگناهان تباه

به پاداش خشنودی يک مگس ...... ز دوزخ رهاند تنی پر گناه

خدائی که با شهپر جبرئيل ...... کند شهری آباد را زير و رو

خدائی که در کام دريای نيل ...... برد لشکر بی کرانی فرو

خدائی که بی مزد مدح و ثنا ...... نگردد به کار کسی چاره ساز

خدا نيست بيچاره ، ورنه چرا ...... به مدح و ثنای تو دارد نياز ؟

خدای تو گه رام و گه سرکش است ...... چو ديوی که اش بايد افسون کنند

دل او به (( دلال بازی )) خوش است ...... و گرنه (( شفاعتگران )) چون کنند ؟

خدای تو با وصف غلمان و حور ...... دل بندگان را بدست آورد

به مکر و فريب و به تهديد و زور ...... به زير نگين هرچه هست آورد

خدای تو مانند خان مغول ...... بتهديد چون برکشد تيغ حکم

ز تهديد آن کارفرمای کل ...... (( بمانند کروبيان صم و بکم ))

چو دريای قهرش در آيد به موج ...... نداند گنه کاره از بی گناه

به دوزخ درون افکند فوج فوج ...... مسلمان و کافر ، سپيد و سياه

خدای تو اندر حصار ريا ...... نهان گشته ، کز کس نبيند گزند

کسی دم زند گر به چون و چرا ...... به تکفير گردد چماقش بلند

خدای تو با خيل کروبيان ...... به عرش اندرون بزمکی ساخته

چو شاهی که از کار خلق جهان ...... به کار حرمخانه پرداخته

نهان گشته در خلوتی تو به تو ...... به درگاه او جز تو را راه نيست

توئی محرم او که از کار او ...... کسی در جهان جز تو آگاه نيست !

تو زاهد بدينسان خدائی ، بناز ...... که مخلوق طبع کج انديش تست

اسير نياز است و پابست آز ...... خدائی چنين لايق ريش تست !

نه پنهان ، نه سر بسته گويم سخن ...... خدا نيست اين جانور ، اژدهاست !

مرنج از من ای شيخ دانا که من ...... خدا ناشناسم اگر اين خداست !

سعیدی سیرجانی

اسم شاعر جا مونده بود ببخشید. 

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 20:49  
بیچاره یزید 

عاشورایی دیگر در راه است. وقت آن رسیده که برای سالار شهیدان اشک بریزیم و بر سر و سینه بزنیم. برای سرور آزادگان.
به راستی آزادگی مقام والایی است که نمی توان به آسانی بدست آورد. اما ما از حسین چه می دانیم. چقدر یزید را می شناسیم. چرا گریه می کنیم. بزرگداشت انسان های آزاده نیکوست
, ولی انسان آزاده چه تعریفی دارد.
می دانم بسیاری از شما که این نوشته را می خوانید
, تعصب شدیدی نسبت به امام حسین دارید. اما می خواهم شما را به همان حسین قسمتان بدهم که به سخنان من گوش کنید و در مورد آن فکر کنید.
آنچه که از واقعه عاشورا نقل شده متشکل از دو بخش است. قسمتی که به کل خرافات محض است و برای عاقلان به راحتی قابل تشخیص. قسمت دیگر بویی از حقیقت برده اند. یا واقعیتند ویا امکان وقوع چنان مسائلی وجود داشته. می دانیم به جز انگشت شماری انسان بی دفاع مانند علی اصغر نوزاد بقیه کشته شدگان توان دفاع از خود را داشته اند. و البته در جنگ چنین ماتفاقاتی غیر قابل پیشگیری است.
پس از جنگ هم باقی ماندگان کاروان حسین را به شکل اسیر به مدینه بردند. اما این اسارت چگونه اسارتی بود. چقدر طول کشید. چه بر سر اسرا آمد.همه اینها در تاریخ مشهود است.
حال فرض کنید جای حسین و یزید در این جنگ عوض می شد. حسین با یزید چه می کرد. با خانواده او چه می کرد. آیا خانواده او را به بردگی نمی برد. آیا با آنها همان کاری را نمی کرد که اعراب با ایرانی ها کردند.
برای توضیح عرض می کنم
, حاج شیخ عباس قمی به نقل از حسین بن علی(امام سوم) در "سفینه البحار و مدینه الاحکام و الآثار" چنین می نویسد:

"ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما بدتر است. ایرانی ها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد, زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت."

شاید قول جعلی باشد, اما چه تفاوت دارد. می دانیم که امامان ما کنیزان و غلامان ایرانی داشته اند. در دینی که مروج فرهنگ برده داری است این اصلا" عجیب نیست. حتی امام چهارم فرزند کنیزی ایرانی بوده که بنا به قولی(نا معتبر) دختر یزدگرد سوم بوده.(کنیز در اسلام برای مرد حلال است)
حال فکر می کنید حسین در برابر خانواده یزید مرامی به غیر از این پیش می گرفت؟
ولی یزید چنین نکرد. آیا برای یک انسان خونخوار ناممکن بود که تمام تبار حسین را در همان کربلا قتل عام کند. مگر علی اصغر و قاسم کشته نشدند. دیگران را هم همانگونه توجیه می کرد. ولی این کار را نکرد.
آیا او نمی توانست مانع سخنرانی های پر شور زینب شود ویا زین العابدین را به جرم و بهانه ای بر دار کند ؟
"قصه می گوید
, می توانست اگر می خواست."
اما او خلیفه مسلمین بود و در جامعه عرب وجهه ای داشت که حسین نداشت.اگر به چهره سپاه او نگاه کنیم همگی از بزرگان دین در زمان خود بودند. نام تک تک آنها در تاریخ عرب و اسلام نامی تاثیر گذار بود. ابن سعد فرزند سعد بن ابی وقاص _ کسی که پیامبر خطاب به او گفت:مادرم به فدایت سعد و فاتح ایران_ بود. شمر ضمن اینکه یکی از مشایخ بزرگ و پر طرفدار بود با حسین خویشاوندی داشت و به نوعی دایی حضرت ابوالفضل بود که چه تهمت های ناروا که بر او نرفته است.. و دیگران هرکدام برای خود عظمتی داشتند که هیچ کدام از یاران حسین را نمی توان با آنها قیاس کرد.
از طرفی فرض کنید که حسین پیروز می شد. فکر می کنید چه اتفاقی می افتاد ؟ مگر پدرش_ با آن عظمت_ زمانی که در راس حکومت بود چه کرد که از پسر چه انتظاری داشته باشیم.

زمانی که علی پا در رکاب خلافت نهاد اعراب از کشور گشایی و قدرت به زیر آمدند و گرفتار یک سلسله از جنگ های داخلی و تخریبی شدند. بزرگان دین که تا آن روز با هم توافق داشتند دچار اختلاف شدند و بسیاری از پایه های اسلام گرفتار آتش انتقام او شدند. نمونه واضح آن طلحه و زبیر بودند.

نه حسین برای ایرانیان دلسوزی می کرد و نه یزید ما را به حساب انسانها می آورد. ولی در قلم تاریخ نگارن یا بهتر بگویم تاریخ سازان شیعه ظلمی که بر یزید رفته بی مانند است.

به خاطر عکس ها منو ببخشید.

 

|+| نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 و ساعت 15:46  
 

طبق معمول بعد از هر داستانی که اینجا میذارم باید یه سری توضیح هم براش بنویسم. البته این اصلا" چیزی نیست که من به دنبالشم. حقیقت اینه که من توی داستانهام معمولا" از عنصر غافل گیر کردن مخاطب استفاده می کنم ولی هرگز هدفم این نیست که آخر داستانم مبهم باشه یا ایهام داشته باشه و خواننده بتونه چند برداشت مختلف از اون بکنه. ولی هر دفعه این اتفاق می افته و به قول مولوی هر کسی از ظن خود یار من میشه. به این موضوع کلی فکر کردم و دست آخر به این نتیجه رسیدم که مشکل اصلی از نوشته های من نیست. ایراد از اونجاس که مردم به قدری نوشته های پر پیچ و خم خوندن که باور نمی کنن میشه داستانی رو بدون هیچ رمزگشایی فهمید. ماها بعضی وقتا مجبوریم برای پی بردن به هدف نویسنده حجم زیادی از افکار عجیب و غریب رو پردازش کنیم و حتی جلوی کتاب سر و ته بشیم تا بتونیم ماجرا رو از دید دیگه ای بررسی کنیم. خوب طبیعیه که با صراحت بیان بی گانه باشیم.
نظر هارو که مرور می کردم دیدم که اکثرا" درک مناسبی از داستان نداشتن. مثلا" از یه شیر پیر با تجربه ای مثل لافکادیو بعیده که چنین اشتباهی مرتکب بشه. وقتی دیدم نوشته "داستانت تکراریه" فهمیدم که به قصه قبلیم "من آشفته ترم" اشاره میکنه. اصولا" "آینه" در نوشته های من جایگاه بخصوصی داره. کار آینه هم تعریف شدس. ولی وجودش در متن هر داستان نتیجه متفاوتی داره. اگر دوست خوبم دقت کرده بود در "من آشفته ترم" آینه در محیط داستان حضور داشت ولی داستان اخیر تاکید میکنه که آینه حضور نداره یا معمولا حضور نداره. حقیقت اینه که برداشت اول بهترین برداشت ممکن بوده. تنها قسمتی که راوی به خودش اشاره می کنه همون قسمت آخره و در بقیه جاها مخاطب کس دیگه ایه. پس نمیخاستم از زبون یک دختر بنویسم.
برای حمید هم نوشتم که هیچکدوم از اینها که گفتم تجربه نبوده بلکه ذهنیات خودم رو روی کاغذ آووردم. فکر می کنم بهترین کامنت رو از طرف هومن داشتم که نوشته بود "دارم میخندم". البته هومن خودش متخصص نوشتن متن های پیچ در پیچه (که من خیلی هم دوسشون دارم) و برای من عجیب بود که از همه ساده تر به داستان نگاه کرده.
راجع به کامنت "گل کوچیک آبی" هم بگم که قهرمانان نوشته های من معمولا" قسمتی از شخصیت خود من رو شامل میشن به اضافه قسمتی که خودم براشون می سازم. من تا حدودی نسبت به انسان ها بدبین هستم و حتی خودم رو به کل از بقیه جدا نمی دونم اما هیچ وقت در قدم اول به خودم حمله نمی کنم. شاید خودم رو از همه سخت تر محکوم کنم اما هیچ وقت بار محکومیت رو به تنهایی بر دوش نمی کشم. از آبجی شاپری و
snow (دوستای جدیدم) هم ممنونم. همینطور از "من" که ما رو هم مثل خودش افسرده کرده و نمی دونم توی سرش چی میگذره.

|+| نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 13:49  
 

چه خنده ملیحی. همیشه از این نوع لبخندت بدم میاد. وقتی برات حرف میزنم این طوری لبخند میزنی. حالمو بد می کنه. وقتی برام خاطره های مسخرتو تعریف می کنی با اون قیافه هیجان زده, دلم میخاد با دستام خفت کنم. ببند نیشتو عوضی. بوی عطرت آزار دهنده ترین بوییه که به مشامم رسیده. قیافت مثل یه عروسک آرایش کردس که وقتی میذارنت روی زمین می زنی زیر گریه و وقتی بغلت میکنن صدای خنده احمقانت به آسمون میرسه. بهترین استفاده ای که میشه ازت کرد اینه که بذارنت جای سیبل و با گلوله بزنن مغزتو داغون کنن. وقتی توی خیابون دستتو حلقه می کنی دور بازوم حس می کنم یه مجرم سابقه دارم که دارن با غل و زنجیر دور شهر می گردونن.
لحظه های با تو بودن بدترین لحظه های زندگیمه. همه چیت عذابم میده. حتی لباس پوشیدنت. حتما" فردا که میخای بیای سر قرار اون روسری بدرنگ جلفو سرت می کنی.
پرنده عظیم الجثه بدبختی من
, هر شب با یاد قرار فردامون کابوس می بینم. اگه یه روحانی بودم حتما" به خودم می گفتم که تو یه امتحانی از طرف خداوند برای آزمایش صبر و تحمل من.
هر دفعه بعد از خدا حافظی وقتی داری ازم دور میشی دوست دارم داد بزنم: آهای آشغال
, امیدوارم دیگه نبینمت.
در تمام طول زندگیم آدمی به ابلهی تو ندیدم
, چون عادت ندارم توی آینه نگاه کنم.
راستی نگفتی چرا دیر اومدی
, کم کم داشتم نگرانت می شدم...
نوشته شده در بهمن
 ۸۴

نظر یادتون نره...

|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 15:41  
 

روز ها یکی یکی دارن میان و میرن. هیچکی نمی دونه چند وقت زندس ولی حتی اگه صد سال هم زنده باشیم خیلی زود سپری میشه. حتما" میدونین که من عدت دارم به آدمای دور و برم زیادی فکر کنم. خیلی سخت نیست فهمیدن این که تقریبا" هیچکدومشون تو زندگی هدف ندارن, خیلی راحت بگم که منم ندارم. به اعتقاد من مهم اینه که آدم دنبال هدفش بگرده و ناراحت کننده ترین موضوع اینه که اطرافیان ما حتی بدنبالش نمی گردن. تا روزی که امیدی به یافتنش باشه من سعی خودمو می کنم و نمیخام پیش بینی کنم که پیدا نمیشه. این شعر مولوی رو همه شنیدن:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
میشه برداشت های متفاوتی ازش کرد. من میگم معنیش اینه که آدم باید تا میتونه دنبال هدفش بگرده حتی اگر میلیون ها انسان دیگه گشته باشن و پیداش نکرده باشن. و اگه یه روز از همه چی ناامید شدم
, اونوقت ... .

۱-چند روزی تا امتحان بعدیم وقت داشتم, با خودم گفتم یه دستی به کیبورد ببرم.
۲- این هفته نوبت یوونتوسه که رم حالشو بگیره(اصلاحیه:البته تو جام حذفی. الان که اینو می نویسم خبر پیروزی بهم رسیده ).

|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت 11:49  
بالا