تبليغاتX
گفتگو
عکس-ورزش-سرگرمی-غیره
 
اولی: کجا داریم می ریم؟
دومی: یه جای دور!
ــ کجا؟
ــ یه جای خوب.
ــ آخه کجا؟
ــ یه جایی که نه دردی باشه, نه رنجی, نه تاریکی اذیتت کنه, نه دست زورگوها بهت برسه.

در مقصد:
اولی: اینجا که خیلی تاریکه؟!
دومی: اگه روشن بود جایی رو میدیدی؟
ــ نه.
ــ پس حرف نزن.
ــ اینجا باید خیلی هم سرد باشه.
ــ مگه سرما رو حس می کنی؟
ــ نه.
ــ پس حرف نزن.
ــ این کرمها دارن بدنم رو سوراخ سوراخ میکنن.
ــ مگه دردی حس میکنی؟
ــ نه.
ــ پس حرف نزن.
ــ راستی اسم اینجا چیه؟
ــ قبرستون!
ــ راست میگی؟ یعنی ما مردیم؟
ــ آره!
ــ پس چرا داریم با هم حرف می زنیم؟ مرده ها که حرف نمی زنن.
ــ پس حرف نزن.
                       نوشته شده توسط خودم در مهر ماه ۸۴ 

با خودم گفتم که احتمالا" خیلی ها این داستانو نخوندن بعدشم تو این دوران بی موضوعی بدک نیست تکرار بشه.
هادی جون حالا من موضوع ندارم چرا اینقدر قسم میدی. 

|+| نوشته شده توسط کیوان در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 23:29  
می گویند خجالت خوب چیزی است 

دیروز ساعت 4 بعد از ظهر مقابل یک دکه روزنامه فروشی یک پسر مشغول خواندن تیتر روزنامه ها و مجله ها بود.
در همان دیروز
, در همان ساعت 4 بعد از ظهر, در مقابل همان دکه روزنامه فروشی یک دختر, یکی از همان مجلات را خرید.
در همان لحظه همان پسر به همان دختر نگاه کرد. از همان نگاه های شیطنت آمیز.

دختر خجالت کشید.
دختر پول مجله را به فروشنده پرداخت
, ولی همان جا ایستاد.
پسر همان طور نگاه می کرد.
پسر گفت: ببخشید دختر خانم
, چهره شما برای من آشناست, شما را جایی ندیده ام؟
من فهمیدم که این هم از همان دروغ هاست.
دختر با خجالت گفت: نمی دانم
, شاید.
بعد
, چند دقیقه با هم حرف زدند, از همان حرف های همیشگی.
در نهایت پسر گفت: من از شما خوشم می آید
, می توانیم باز هم همدیگر را ببینیم؟
دختر خجالت کشید.
دختر با خجالت گفت: خوشحال می شوم.
پسر از فروشنده همان دکه یک خودکار گرفت و به دختر داد.
دختر پشت جلد همان مجله ای که خریده بود
, شماره را یادداشت کرد.
پسر خداحافظی کرد و رفت. دختر هم از همان طرف رفت
, ولی با فاصله. بعد از برداشتن چند قدم, کنار خیابان ایستاد.
یک پراید سفید جلوی پای او ترمز زد. راننده از همان آدم هایی بود که من و شما با آنها فرق داریم.
دختر خجالت کشید.
راننده شیشه را پایین داد. دختر مکث کرد.
دختر خم شد و با راننده حرف زد
, در حالی که خجالت می کشید.
بعد سوار شد و با هم دور شدند.
من احساس می کنم که دختر همچنان دارد خجالت می کشد.
بیچاره دختر شاید فردا هم خجالت بکشد. یا شاید هر روز خجالت می کشد.
حتی ممکن است روزی دو بار خجالت بکشد
, مثل همان دیروز. ممکن است صبح تا شب در حال خجالت کشیدن باشد.
چرا دختر خجالت می کشید ؟!

توضیح:

۱-منظورم حمله به دختر ها نبود.
۲- ببخشید دیر به دیر میام.
۳- خدمت دوستانی که کنجکاو هستن بگم که رم یکشنبه بعد از ۱۱ پیروزی پیاپی با اینتر مساوی کرد.

|+| نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 13:30  
 

1- وبلاگم خیلی بی حال شده.
2- در طول یک ماه گذشته تقریبا" فقط چهار بار آپ کردم یعنی هفته ای یک بار.
3- دوستان هم که دیگه زیاد سر نمی زنن. مخصوصا" این دختره "آشفته" که خیلی بهم انرژی می داد.
4- رم یکشنبه دربی رو برد و کلی حال کردم. میخاستم یه پست ویژه برای یازدهمین برد پیاپی بذارم ولی به دلیل بی دلیلی نشد.
5- چه پست بی خودی. اه اه

6- با یه داستان بر می گردم.

|+| نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 22:51  
 
پریروز توی حرم امام هادی و امام حسن عسگری بمب گذاری کردن. هفت روز عزای عمومی اعلام شد, به دلیل هتک حرمت امامانی که هزار ساله مرده. آدمایی که همین الآن مردن حرمتی نداشتن.

و بعد از اون تا حالا که من اینجا می نویسم ۱۳۰ سنی کشته شدن.

تا کی باید جنگ سنی و شیعه خون بریزه , معلوم نیست.

بازم حوصله نوشتن ندارم. این جور پیشامد ها باعث میشه که اجبارا" هم که شده بنویسم.
|+| نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 23:9  
بالا