طبق معمول بعد از هر داستانی که اینجا میذارم باید یه سری توضیح هم براش بنویسم. البته این اصلا" چیزی نیست که من به دنبالشم. حقیقت اینه که من توی داستانهام معمولا" از عنصر غافل گیر کردن مخاطب استفاده می کنم ولی هرگز هدفم این نیست که آخر داستانم مبهم باشه یا ایهام داشته باشه و خواننده بتونه چند برداشت مختلف از اون بکنه. ولی هر دفعه این اتفاق می افته و به قول مولوی هر کسی از ظن خود یار من میشه. به این موضوع کلی فکر کردم و دست آخر به این نتیجه رسیدم که مشکل اصلی از نوشته های من نیست. ایراد از اونجاس که مردم به قدری نوشته های پر پیچ و خم خوندن که باور نمی کنن میشه داستانی رو بدون هیچ رمزگشایی فهمید. ماها بعضی وقتا مجبوریم برای پی بردن به هدف نویسنده حجم زیادی از افکار عجیب و غریب رو پردازش کنیم و حتی جلوی کتاب سر و ته بشیم تا بتونیم ماجرا رو از دید دیگه ای بررسی کنیم. خوب طبیعیه که با صراحت بیان بی گانه باشیم.
نظر هارو که مرور می کردم دیدم که اکثرا" درک مناسبی از داستان نداشتن. مثلا" از یه شیر پیر با تجربه ای مثل لافکادیو بعیده که چنین اشتباهی مرتکب بشه. وقتی دیدم نوشته "داستانت تکراریه" فهمیدم که به قصه قبلیم "من آشفته ترم" اشاره میکنه. اصولا" "آینه" در نوشته های من جایگاه بخصوصی داره. کار آینه هم تعریف شدس. ولی وجودش در متن هر داستان نتیجه متفاوتی داره. اگر دوست خوبم دقت کرده بود در "من آشفته ترم" آینه در محیط داستان حضور داشت ولی داستان اخیر تاکید میکنه که آینه حضور نداره یا معمولا حضور نداره. حقیقت اینه که برداشت اول بهترین برداشت ممکن بوده. تنها قسمتی که راوی به خودش اشاره می کنه همون قسمت آخره و در بقیه جاها مخاطب کس دیگه ایه. پس نمیخاستم از زبون یک دختر بنویسم.
برای حمید هم نوشتم که هیچکدوم از اینها که گفتم تجربه نبوده بلکه ذهنیات خودم رو روی کاغذ آووردم. فکر می کنم بهترین کامنت رو از طرف هومن داشتم که نوشته بود "دارم میخندم". البته هومن خودش متخصص نوشتن متن های پیچ در پیچه (که من خیلی هم دوسشون دارم) و برای من عجیب بود که از همه ساده تر به داستان نگاه کرده.
راجع به کامنت "گل کوچیک آبی" هم بگم که قهرمانان نوشته های من معمولا" قسمتی از شخصیت خود من رو شامل میشن به اضافه قسمتی که خودم براشون می سازم. من تا حدودی نسبت به انسان ها بدبین هستم و حتی خودم رو به کل از بقیه جدا نمی دونم اما هیچ وقت در قدم اول به خودم حمله نمی کنم. شاید خودم رو از همه سخت تر محکوم کنم اما هیچ وقت بار محکومیت رو به تنهایی بر دوش نمی کشم. از آبجی شاپری و
snow (دوستای جدیدم) هم ممنونم. همینطور از "من" که ما رو هم مثل خودش افسرده کرده و نمی دونم توی سرش چی میگذره.
|
+|
نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 13:49